آموزش پرورش 2، وزارت علوم 2!

شاید فقط ایران باشد که این همه کتاب کمک آموزشی و تست داشته باشد. شاید فقط ایران باشد که این همه کلاس کمک آموزشی و کنکور داشته باشد. وقتی خوب دقت می کنی می بینی که ایران دو وزارت آموزش پروش دارد. و جدیدا دو وزارت علوم. به راستی چرا باید چنین باشد؟ این رقابت کاذب برای چیست؟ اگر مدرسه وجود دارد پس آموزشگاه دیگر چیست؟ کلاس کنکور دیگر چیست؟ این بزرگترین مرض سیستم آموزشی ماست.

معمولا در کشورهای پیشرفته جهان کلاس های خارج از مدرسه کمک آموزشی مشابه ایران وجود  ندارد. یک مشکلی هم که این نحوه ی آموزش ایجاد می کند نا عدالتی آموزشی است. این بزرگترین ضربه به علم کشور است. زیرا در رشد علمی کشف صحیح استعدادها و کمک به پرورش آنها مهم ترین هدف است. اما زمانی که بخش مهمی از استعدادها به علت مشکل مالی نتوانند از کلاس های کمک آموزشی و امثال آن استفاده کنند چگونه چنین عدالتی وجود خواهد داشت.

کیفیت آموزشی مدرسه باید آنچنان بهبود یابد که نیازی به آموزش خارج از مدرسه وجود نداشته باشد. روش های گزینشی مانند کنکور نیز باید چنان بهبود یابد (نه این که حذف گردد) که نیازی به کلاس های کنکور وجود نداشته باشد. اما در کشور ما وقت دانش آموزان در مدرسه به هدر می رود و به علت کیفیت پائین آموزش بسیاری از خانواده های متمکن برای فرزند خود معلم خصوصی در نظر می گیرند یا از کلاس های کمک آموزشی و کنکور و زبان خارج از مدرسه استفاده می کنند.

حجم زیاد کتاب ها و مطالب غیر مفید، روش آموزش یک طرفه و خشک در مدارس، آزمون های حفظ محور، بی علاقه بودن دانش آموزان به مطالب درسی، علاقه مند نبودن دانش آموزان به کلاس و درس، به هدر رفتن وقت دانش آموزان به علت روخوانی مطالب درس، حل تمام تمرین ها و آزمون های مکرر، کم سوادی و بد اخلاقی معلم ها، تعدا ساعت کم مدارس، زیاد بودن تعداد دانش آموز در کلاس، تنبیه بدنی و نداشتن تعامل مناسب با اولیای دانش آموزان از جمله مشکلات مهم مدارس ایران است که موجب پائین آمدن کیفیت آموزشی شده و نیاز به کلاس ها و کتب کمک آموزشی را افزایش می دهد.

متأسفانه مشکلات مدرسه در دانشگاه نیز تا حدودی وجود دارد و اخیرا کلاس های کنکور ارشد و دکتری و حل مسائل به شدت افزایش یافته است.

باز نشر همین مطلب در سایت جهان.

اختلاس سه هزار میلیاردی ، ماجرایی که کمر فقیر را شکست

دست های حرامیان باز است. بزرگترین اختلاس تاریخ به وقوع پیوسته. کسانی که باید استعفا دهند طلب تحسین و آفرین گفتن می کنند. خون فقیر را در شیشه کرده اند.

قطعا ده ها نفر در این اختلاس بزرگ با این حرامی اصلی همکاری نموده اند. رشوه های کلانی رد و بدل شده است. تخلفات بزرگی رخ داده است. کار ما زا 150 میلیارد گذشته است. امروز 3000 هزار میلیارد مال مردم را به سرقت برده اند. دست حرامیان باز است. دست حرامیان بریده باد. فقیر به یک دویست هزار تومان مهتاج است. بریده باد دستان این حرامیان.

چگونه جعل ها را متوجه نشدند. چگونه چنین اختلاسی را متوجه نشدند. در حالی که یک راننده تاکسی یک صد تومانی پاره را از مسافر نمی گیرد اینها چگونه سه هزار میلیارد را تقدیم حرامیان نمودند. یک فقیر نیازمند صد هزار تومان است.

می گویند می خواهند دزدهای اصلی را فراری دهند. اما دزد اصلی در خانه است. دزدهای اصلی همان ها هستند که نامه تایید حرامیان را نوشتند. دزدان اصلی اگر باشند همان ها هستند که این پول را به امیر منصور آ. تقدیم نموده اند. امروز چه کسیست که باید خط قرمز ها را نادیده بگیرد.

انحرافیون چگونه پشت مردان عدالت پنهان شدند و بیت المال را غارت نمودند. این برای زمین زدن عدالت و مرد عدالت ما کافیست. ده ها و صد ها اختلاس چند صد میلیاردی هنوز وجود دارند. مستضعف نیازمند یک سیصد هزار تومان است.

دستان پینه بسته ای که بر آنها بوسه زده شده. چشمانی که نگاه آنها به مرد عدالت است. آیا امروز نا امید خواهد شد. آیا شخص عدالت بر جای خود خواهند ماند. حرامیان کمر به شکستن کمر عدالت را بسته اند. دزدان اصلی ها همین اهل انحرافیون هستند. آنها در پشت عدالت پنها ن شده اند. آنها سه هزار میلیاردی چپاول می کنند. چه کسی دست آنها را قطع خواهد نمود. نام آنها در جیب کیست. آنها در پشت کدام خط قرمز پنهان شده اند.

ای دادستان به داد فقیر برس. فقیر نیازمند یک صد هزار تومان است. اموال مردم را به غارت نمودند. این کوه یخی دو سومش زیر آب است. زیر آبی روندان را بیابید. دل ما آتش گرفته است. اگر یک نفر از این درد بمیرد ملامتی بر او نیست.

رئیس بانک ملی ما کسیست که خانواده اش ساکن کاندا هستند. خود او نیز تابعیت کانادایی دارد. این چگونه ممکن است! امروز او به کانادا رفته است. آیا استعفا می تواند اتهامات را پاک کند؟

عکس احمدی نژاد در اردبیل



حجاب اجباری ، حجاب اختیاری

اگر اکثر مردم جامعه به اسلام معتقد باشند طبق اسلام قوانین اسلام را باید در جامعه ساری کنند. حال اگر مردم می خواهند و حکومت اسلامی تشکیل می دهند و عده ای به اسلام اعتقاد نداشته باشند (که حتما در هر جامعه عده ای متفاوت وجود خواهد داشت) چه کنیم؟ نظر اکثریت را قبول می کنیم. این تنها راه حل موجود است.

در اینجا عده ای پیدا شده اند می گویند من می خواهم خودم خجاب را انتخاب کنم. ما به اینها می گوییم اکثر مردم خودشان حجاب را انتخاب کرده اند شما نیز چنین کاری بکن. چون جامعه قانون خودش را دارد و قرار نیست بگویند دزدی (یا عبور از چراغ قرمز) آزاد است مردم بروند خودشان انتخاب کنند که دزد باشند یا نه.

اما ارزش حجاب فقط به انتخاب آزادانه نیست. همانطور که ارزش عبور نکردن زا چراغ قرمز فقط به انتخاب آزادانه نیست. تأثیر مثبت حجاب و ارزش آن ذاتی است، چه اجباری باشد چه نباشد. ولی اگر کسی به علت اجبار حجابش را رعایت کند از ثواب اخروی رعایت حجاب بی نسیب خواهد بود.

البته دقت کنیم که در جامعه ایران حجاب نیمه آزاد است. یعنی در جامعه و سطح شهر و ادارات دولتی شما مجبور هستی تا حدی از حجاب را رعایت کنی. و الا می بینیم که خیلی ها که به حجاب هیچ اعتقادی ندارند و چه بسا دشمن حجاب و محجبه هستند با بد ترین وضع آزادانه می گردند و صرفا یک پارچه مانندی روی سرشان انداخته اند

سرزمین حجاز در انتظار مرگ ملک عبد الله

بیداری اسلامی در کشورهای عربی آغاز شده است و هر روز دیکتاتور های وابسته ی منطقه یکی پس از دیگری سر نگون می گردند. شاید عجیب به نظر برسد که چرا در عربستان انقلابی رخ نمی دهد. اما نگاهی به وضع منطقه و عربستان انسان را وا می دارد که آرامش نسبی عربستان سعودی را آرامش قبل از طوفان بداند. وقتی بن علی فرار کرد هنوز خیلی ها نمی دانستند در تونس انقلابی در حال رخ دادن است. انقلاب با سرعتی برق آسا اتفاق افتاد. حسنی مبارک در آستانه ی سقوط قرار گرفت. خبرهایی شنیدیم از این که در لیبی هم تظاهراتی رخ داده است. قذافی گفته بود من خودم هم تظاهرات خواهم کرد! اما ناگهان دیدیم که جنگ در لیبی آغاز شد. حسنی مبارک هم رفت. قذافی هم رفت. هر روز در یمن تظاهرات های بزرگی برگزار می شد. ناگهان عبد الله صالح زخمی شد و فرار کرد. قبل از این که بفهمی چه چیز در جریان است اتفاقات رخ دادند. یکی با سرعت برق یکی آهسته. یکی خشونت آمیز، یکی نسبتاً آرام. بحرین نیز در حال انقلاب است. شاید ناگهان بشنویم که مردم کاخ آل خلیفه را اشغال کرده اند.

شاه عربستان عمر خود را کرده است و همه منتظرند تا خبر مرگ او را بشنوند. هنوز تکلیف شاه بعدی مشخص نشده است و اختلافات زیادی بین شاه زادگان وجود دارد. مرگ ملک عبدالله آغاز انقلاب مردم عربستان خواهد بود. همه در عربستان منتظر مرگ پادشاه هستند تا به بیداری اسلامی بپیوندند. ما در روایات دیده ایم که خبرهایی مبنی بر مرگ یک حاکم به نام عبد الله در حجاز را به ما داده اند که بعد از آن اختلاف و آشوب در این سرزمین آغاز خواهد شد و این از علایم نزدیکی ظهور خواهد بود. شاید به این خاطر آرزوی ما، مرگ هر چه زودتر ملک عبد الله باشد. اما حتی اگر از این روایات نیز صرف نظر کنیم باز هم وضع سیاسی سرزمین حجاز، ما را به مرگ عبد الله امیدوار می کند. عمر ملک عبد الله بیش از حد زیاد شده است و مدعیان سلطنت زیادند و آنها نیز سنشان زیاد است. شرایط منطقه حکم می کند مرگ ملک عبد الله پایان حکومت شاهنشاهی در عربستان باشد. انسان های خاور میانه دیگر نمی توانند بیش از این وجود شاهان و دیکتاتورها را تحمل کنند. تلنگری لازم است. این تلنگر در عربستان مرگ عبد الله خواهد بود. اتفاقات پی در پی منطقه ی ما چنان ترتیبی یافته اند که وجود حتی یک شاه نیز را در منطقه نفی می کنند. شاید شاه زادگان سعودی از حالا پول های خود را به حساب های خارجی منتقل نموده باشند تا با مرگ عبد الله  و آغاز قیام مردم برای فرار مشکلی نداشته باشند. آنها بی شک وسایل فرار را از قبل آماده نموده اند. همه به بحرین، لیبی، مصر و یمن چشم دوخته اند اما گوش های خود را برای اخبار عربستان تیز کرده اند. شاید اولین خبر، مرگ ملک عبد الله باشد.

از بسیجی میلیاردر تا بسیجی ساندیس خور

قبل از این می گفتند بسیجی ها خوردند و بردند. بسیجی هایی که رفتند و در جبهه ها تکه تکه شدند. می گفتند بسیجی ها مزدورند. به اینها همه چیز می دهند. و امروز چه شده که بسیجی را ساندیس خور می نامند؟ ساندیس های 200 تومانی! آیا آن میلیاردرها یک شبه محتاج یک ساندیس شدند؟

عبارت بسیجی ساندیس خور خفه شو! را در سایت های ضد انقلاب زیاد خوانده ایم. این عبارت نشان دهنده عمق عصبانیت خس و خاشاک و شدت انفعال آنهاست. برنامه های خشونت آمیز آنها در کودتای مخملی شکست خورده است و سیل عظیم ملت در راهپیمایی هایی مانند 22 بهمن، 9 دی و روز قدس، آنها را به هذیان گویی و توهمات و خیال بافی های جنون آمیز مبتلا ساخته است. خشم آنها از دیدن جمعیت زیاد هوادران نظام روی مغز آنها اثر گذاشته و آنها را به داستان سرایی های متوهمانه واداشته است. این است سنگینی مشت های گره کرده ملت که مخ توخالی خس و خاشاک را تکان می دهد.

اغتشاش محدود در تبریز و ارومیه به بهانه خشک شدن دریاچه ارومیه

دیشب در چند خیابان مرکزی تبریز اغتشاشات محدودی توسط تعدادی اراذل و اوباش نژادپرست به بهانه خشک شدن دریاچه ارومیه اتفاق افتاد که با برخورد نیروهای ضد شورش خاتمه یافت. ارذل و اوباش که در حال عربده کشی در خیابان ها بودند بعد از مشاهده عدم همراهی مردم و برخورد پلیس مجبور به فرار شدند. درگیری ها در اطرافی بازار تبریز و راسته کوچه اتفاق افتاد. مردم عادی که در حال عبور و مرور و خرید در این منطقه بودند از دست اراذل و اوباش به شدت شاکی بودند. اوباش که سعی داشتن با آتش زدن سطل های زباله و بستن خیابان مانع عبور و مرور در خیابان شوند به برخورد پلیس مجبور به فرار شدند. درگیریهای این منطقه پر تردد، موجب سلب امنیت مردم عادی شده بود که با حضور نیروهای ضد شورش، امنیت بار دیگر به این خیابان ها باز گشت.

تعداد اغتشاش گران کمتر از چند صد نفر بود که در چند خیابان پراکنده بودند. فیلم های منتشر شده نیز حاکی از تعداد کم اغتشاش گران است و نشان می دهد اکثر افراد حاضر در خیابان مردم عادی هستند که در دست خود کالاهای خریداری شده از بازار را دارند که البته به علت درگیری بین پلیس و ارذل و اوباش نژادپرست، دچار ترس و وحشت شده بودند. همین مسئله نشان می دهد که پلیس باید تک تک این اغتشاش گران را بازداشت کند و به جرم برهم زدن نظم عمومی و ایجاد مزاحمت برای عابران و مردم به زندان بیندازد. مردم عادی چه گناهی کرده اند که باید تاوان قدرت طلبی عده ای نژادپرست و ضد انقلاب را پرداخت کنند. درگیریهای مشابهی در ارومیه نیز اتفاق افتاد. این افراد با در خواست چند تلوزیون نژاد پرست و تروریستی مانند گوناز در این تجمع حاضر شده بودند. گوناز همان شبکه ای است که چندی پیش کسی به آن تلفن زده بود و گفته بود دیروز با سنگ آمدیم فردا با اسلحه خواهیم آمد و گوینده نیز حرف او را تایید کرده بود.

سایت های دروغ پرداز ضد انقلاب تعداد چند صد نفری این افراد را چهار هزار نفر اعلام کرده اند که همین امر نشان دهنده بدبختی و کوچکی آنها در مقابل ملت یک و نیم میلیونی تبریز است. البته این سایت ها احتمالا مردم عادی که هر روز برای خرید کردن به بازار می روند را نیز جزو اغتشاش گران حساب کرده اند. نگاهی به سایت های نژاد پرست و ضد انقلاب نشان می دهد حجم عظیمی از دروغ ها را در این زمینه منتشر کرده اند که تعداد این دروغ ها احتمالا بیشتر از تعداد کل شرکت کنندگان در تجمعات کوچک دیشب بود. برخی از سایت ها از حضور تک تیراندازها در پشت بام ها سخن گفته اند در حالی که حتی فیم های منتشر شده نیز نشان دهنده مسلح نبودن این افراد است و فقط در پشت بام یک مرکز انتظامی چند نگهبان عادی حضور داشتند. یا یک شخص جوگیر در سایتی این گونه نوشته بود که صدای آمبولانس و پرتاب گاز اشک آور از هر گوشه ی شهر به گوش می رسد، گویی او همزمان در هر گوشه شهر حضور داشته است در حالی که احتمالا این شخص هزاران کیلیومتر دورتر از تبریز قرار دارد و به نظر می رسد در حال خواندن یک رمان سوم شخص است. یا کسی نوشته بود که پلیس یک پیرزن را نیز کتک زد که دروغی شاخ دار است و از جمله دروغ های کلیشه ای در این موارد است که دیگر نخ نما شده است. در یکی از چند فلم موجود می بینیم که مردم عادی که در دستانشان کالاهای خریداری شده از بازار وجود دارد چگونه در میان اراذل اوباشی گیر افتاده اند.

اتفاقات مشابهی در شهر ارومیه نیز رخ داده است که با حضور نیروهای انتظامی، امنیت دوباره به خیابان ها بازگشته است.

گفتنی است متأسفانه چندی پیش طرح آب رسانی به دریاچه ارومیه در مجلس رد شد که این مسئله بهانه ای را به دست افراد فرصت طلب داد تا بتوانند به اهداف قدرت طلبانه خود دست یابند. هر چند نجات دریاچه ارومیه یک دغده ی ملی است و اعتراض به بی توجهی به خشک شدن آن در مجلس نیز خواسته ی حقیست اما فرصت طلبان با سوء استفاده از این مسئله موجب امنیتی شدن آن شده و در مسیر نجات دریاچه ارومیه اخلال ایجاد می کنند و امکان برگزاری راهپیمایی مردمی برای جلب توجه بیشتر مسئولان را نیز از بین می برند. بنا بر این اغتشاش گران به دنبال اخلال در نجات دریاچه ارومیه هستند و اول کسی که از خشک شدن دریاچه ارومیه خوشحال می شود همین اوباش هستند. برق خوشحالی را در چشم های آنها می بینی. گویی دریاچه ارومیه خشک شده را پلی برای رسیدن به خواسته های قدرت طلبانه و فتنه انگیزانه خود می بینند.

حیفم اومد این نظر رو یکی از دوستان به نام "شهاب" در مورد همین مطلب نوشته بود رو همین جا منتشر نکنم:

"محل اصلي اغتشاشات بازار تبريز بود كه بنده و پدرم هم خيلي تصادفي از قبل با يكي از آشناهامون كه بازاري بود قرار داشتيم . ما تو اردبيل زندگي مي كنيم ولي اهل تبريز هستيم و كلا تا به حال من شخصا رنگ اغتشاشو به خودم نديده بودم وقتي وارد خيابان شديم چيز خاصي وجود نداشت ولي همه ي پل هاي هوايي و زيرگذر ها بسته بودن و مردم فقط از يك جاي معين اجازه ي عبور از خيابان رو داشتن بعد از چند دقيقه همه جا پر شد از نيروهاي امنيتي كه خداييش منو خيلي ترسونده بود. بعضي عوضي ها هم اونجا الكي داد مي زدن كه دارن مردمو مي زنن تا مردم خيابون رو بهم بريزن. اون آشنامون به من گفت كه اگه كار خاصي انجام نديم هيچ كاري با ما ندارن و خداييش هم همينطور بود . سرمونو انداختيم پاييم و خيلي راحت از بين موتور هاي نيروهاي ضد اغتشاش رد شديم و انصافا هيچ كاري هم با ما نداشتن. وقتي وارد حياط بازار شديم يك عوضي كه معلوم بود مي خواست همه چيو به هم بريزه و جو رو ملتهب كنه گفت كه بريم داخل مغازه و درو قفل و چراغو خاموش كنيم . ما رفتيم كارمونو كرديم و وقتي خواستيم بريم به راحتي بيرون رفتيم در حالي كه مي ديديم اون يارو داره جعبه جمع مي كنه تا آتش بزنه. ما به راحتي از بين نيروها كه انصافا هم منو ترسونده بودن رفتيم بيرون و اونا هم كاري با ما نداشتن. به روح مادربزرگم كه 2 مرداد فوت كرده و خيلي برام عزيز بود همشو راست گفتم. در ضمن اون يارو رو هم گرفتن كه البته كار كاملا درستي بود."

چه کسانی از خشک شدن دریاچه ارومیه خوشحال شدند؟

فریب این جمله را نخورید : وبلاگ های فتنه گر را هک کنید! robot0051721559800636@rocketmail. com

متن زیر توسط یک فتنه گر فریبکار برای من و  احتمالا خیلی از دوستان دیگر فرستاده شده است. این فرد مکار خود را به دروغ "سرباز سایبری امام خامنه ای" معرفی نموده است. این فرد فریبکار می خواهد به بهانه هک وبلاگ های ضد انقلاب، رمز ایمیل شما را به دست آورد و بعد وبلاگ شما را هک کند. دقت کنید که هیچ گاه رمز ایمیل خودتان را به هیچ ناشناسی ایمیل نکنید. پس فریب او را نخورید. دقت کنید. متن نوشته شده توسط این هکر ناشی این است:


"با سلام خدمت همسنگر عزیز

امروز که فتنه گران از آزادی وبردباری نظام مقدس جمهوری اسلامی سوء استفاده کرده ودر کمال راحتی وامنیت با ساخت چند ده وبلاگ برای حمایت از جریان فتنه به فتنه انگیزی مشغول اندبرماست که برای دفاع از ارزش های انقلاب عزیزمان که ثمره خون سیصد هزار شهید است به آنان مجال فعالیت نداده ومنابع خبر پراکنی شان را که منشاء دروغ وتهمت علیه پاکترین ودلسوز ترین افراد نظام است را ویران کنیم
اخیرا هم حضرت آیت الله اعلم الهدی امام جمعه با بصیرت مردم مشهد اجازه شرعی هک وبلاگ های مخالف نظام را صادر کرده اند
تنها کافیست که برای هک وبلاگ ها مراحل زیر را انجام دهید:
اول به وبلاگ فرد مورد نظر رفته وایمیلش را در وبلاگش پیدا میکنید
سپس با کد زیر وبه روشی که خواهم آموخت آی دی فرد را هک کرده ورمز ایمیلش را میابید
بعد به بلگفا رفته و قسمت فراموشی رمز را زده حالا ایمیلی برای صاحب وبلاگ ارسال میشود که در آن رمز وبلاگش موجود است
شما هم که به روش زیر ایمیل قربانی را هک نموده اید ورمزش را دارید کافیست وارد ایمیلش شوید وایمیلی که بلگفا فرستاده را بخوانید و وبلاگش را هک کنید
روش هک آی دی وبدست آوردن رمز ایمیل:
خب ابتدا وارد ایمیل خود شده و سپس وارد قسمت Compose ایمیل خود شوید. حالا در قسمت to این آیدی که من میگم رو تایپ کنید. این آیدی برای روبوت کنترل کننده لیست پسوردهای سایت یاهوست. آیدی اون اینه
To: robot0051721559800636@rocketmail. com


در قسمت subject آی دی کسی که میخواهین هک کنین بنویسین
در قسمت متن ایمیل کد زیر رو کپی کنید فقط قبلش این تغییرات رو اعمال کنید:
در قسمت Your Id آیدیه خودتون رو بدین و در قسمت pas id پسورد خودتون رو بدین و سپس آنرا سند کنید

Hotmailpswd_rtrvl_Xtra-----fast-----server(Your Id)---- Snd---bk---anypswd(crack---rtrv^&%^&%^& "£""!Robot(pas (pasid)___robotreserved____SNDT_____Free----463568965---Yahoo
15 دقیقه صبر کنید تا ایمیل حاوی رمز ایمیل فرد برای شما فرستاده شود
سلامتی مقام معظم رهبری ونابودی تمام فتنه گران ومنافقان کور دل صلوات"

خاطره ای از روزهای اغتشاشات 88 : حمله به کوی دانشگاه

علی طرفدار کروبی بود. مدام می گفت فقط کروبی. بعد از دیدن یکی از برنامه های تبلیغاتی احمدی نژاد در تلوزیون طرفدار احمدی نژاد شد. از آمارهایی که احمدی نژاد به صورت دقیق ارائه نموده بود خوشش آمده بود. اما روز رؤیایی من روز مناظره احمدی نژاد با موسوی بود. بعد از مناظره از خوابگاه زدیم بیرون رفتیم ستاد مرکزی احمدی نژاد. آن سال من دانشجوی کارشناسی ارشد بودم. در یکی از شهرهای نزدیک نزدیک استان تهران. من لیسانسم را در تهران بودم. ستاد مرکزی احمدی نژاد نزدیک ستاد موسوی بود. اوایل، ستاد احمدی نژاد خیلی خلوت تر از ستاد موسوی بود. اما روز مناظره غوغایی بود. خوابگاه ما به ستاد احمدی نژاد که در مرکز شهر بود بسیار نزدیک بود.

وقتی به ستاد رسیدم با جمعیتی انبوه روبرو شدم که خودم هم باورم نمی شد احمدی نژاد یک شبه دوباره مثل 84، این همه هوادار پیدا کرده باشد. همان جا و همان روز بود که فهمدیم احمدی نژاد پیروز انتخابات خواهد بود. در ستاد احمدی نژاد مردم خوشحال بودند اما ستاد موسوی را سکوتی غم بار فرا گرفته بود. یک نفر در نزدیکی ستاد احمدی نژاد پلاکاردی دست نویس در دست گرفته بود که در آن نوشته شده بود 3<1 . قیافه آدم ها نشان می داد عموما از قشر متوسط و متوسط به پائین هستند. اما آنها فقط مذهبی ها نبودند. حتی بعضی از قیافه ها را می دیدم و با خودم می گفتم احمدی چه کردی که اینها رو هم جذب کردی! مردی سیبیلو وقتی داشت با وانتش از میان جمعیت رد می شد بلند گفت "احمدی نژاد شیره!". آن شب اتفاق جالبی افتاد. در اطراف ستاد احمدی نژاد یکی از بچه های خوابگاه را که در خوانندگی هم دستی داشت، دیدیم  که عکس احمدی نژاد را در دست گرفته بود. باور این که او می خواهد به احمدی نژاد رای بدهد برایم مشکل بود. از آن روز به بعد باهم دوست شدیم.

آن شب یکی از دوستان من که طرفدار موسوی بود زنگ زده بود و با حالتی احساسی می گفت: "حامد این احمدی خیلی مرده، واقعا نشون داد که خیلی شجاعه". فهمیدم که جو احمدی نژاد او را نیز گرفته است. یکی دیگر از طرفداران موسوی نیز به اتاق ما آمده و مدام می گفت: "می خواهد به احمدی نژاد رای بدهد اما نباید از احمدی نژاد قهرمان ساخت. او هم اشتباهاتی دارد". فضا از روز مناظره به بعد به شدت تغییر کرده بود. دو قطبی احمدی نژاد-موسوی شکل گرفته بود و کروبی و رضایی حذف شده بودند. من آن شب بسیار خوشحال بودم. اما این خوشحالی بعد از نامه هاشمی به تلخی گروید. دوستی در تهران داشتم که چندان اهل سیاست نبود. او بعد از نامه هاشمی به من می گفت که حمید مواظب خودت باش که خون و خون ریزی خواهد شد. آن روز پیش خودم گفتم این سید هم جو گیر شده.

اما در این میان دو نفر از دوستان مذهبی من بودند که که به موسوی رأی دادند. آنها به دلایل اقتصادی با احمدی نژاد مخالف بودند. یکی از آنها اسمش مهدی بود که درست فردای انتخابات به دوستانش می گفت تقلبی در کار نیست. می گفت کاملا معلوم بود که احمدی نژاد رأی می آورد. او چند روز بعد به شدت مخالف موسوی شد و می گفت اگر می دانستیم او چنین کسی است به او رأی نمی دادیم. می گفت سادگی کردیم، عجب کلاهی سرمان رفت. دوست بعدی هم که به موسوی رأی داده بود، یک قاری قرآن بود که او نیز بعد از انتخابات مخالف موسوی شد و می گفت من نمی دانستم اینها چنین افرادی هستند. این دو رفیق من در راهپیمایی های حمایت از نظام همیشه حضور داشتند. روزهای بعد از مناظره روزهای استرس بود. من پیش خود فکر می کردم که شاید اصلاح طلبان به دنبال یک شبه کودتا هستند، کودتای مخملی. اما نمی توانستم حوادث بعد از انتخابات را به هیچ عنوان پیش بینی کنم. با خود خیال می کردم روزهای بعد از انتخابات روزهایی شبیه به روزهای بعد از سوم تیر خواهد بود. روزهای شادی.

اما روزهای سختی در راه بود. روزهای انتخابات روزهای امتحانات ما بود که من آن امتحانات را خراب کردم. در واقع بی خیال امتحانات شده بودم. وقتی ساعت 4 صبح بیدار شدم و دیدم همه در خوابگاه بیدار هستند و چهره های عبوس و شاد خود نمایی می کنند کسی به من گفت : "فلانی احمدی نژادتون رئیس جمهور شد". یک از هوادران موسوی آن روز با صورتی غمگین و شاید عصبانی به و با لحنی تنفر آمیز به من این چنین گفت : "آماده باش که همه باهم به دستور احمدی نژاد اسلحه دست خواهیم گرفت و با اسرائیل جنگ خواهیم نمود".

روز 23 خرداد متوجه شدیم اولین اغتشاشات در تهران روی داده است. همان روز حامیان راه سبز امید را دیدم که در خوابگاهمان صندلی ها را شکستند. چهره ی واقعی آنها مشخص شده بود. آنها پیش از این با ما با صورتی خندان صحبت می کردند اما این بار در نگاه های آنها تنفر را می دیدی و گاهی ترسی در دلت می افتاد که شاید گرفتار کینه توزی آنها شوی.

من کارشناسی را در یکی از دانشگاه های درجه یک تهران درس خوانده بودم. برادر کوچکتری داشتم که در کوی دانشگاه ساکن بود. این مرا نگران کرده بود. برادر من موبایل نداشت. ما آدم های فقیری بودیم که با زحمت توانسته بودیم در دانشگاه های تهران قبول شویم. من کارشناسی ارشد را در شهرستانی نزدیک تهران قبول شدم و برادرم دانشگاه تهران.

روز 25 خردا بود. وقتی به موبایل رفیق برادرم زنگ زدم او گوشی را بر نمی داشت. بعد از بارها تماس گرفتن بالاخره جواب داد. می خواستم به برادرم بگویم که مواظب خودش باشد. رفیق برادرم بدون هیچ مقدمه ای این چنین گفت : "ما همه فرا کردیم. بعضی ها بهرام رو صبح دیدن. احتمالا بهرام فرار کرده رفته جایی پنهان شده. فقط جانمان را برداشته بودیم و فرار می کردیم". روزهای سخت زندگی من آغاز شدند.

پدرم به علت بی کاری مجور بود تابستان ها برای کار به شهرستان ها و دهات اطراف برود. او نیز موبایل نداشت. یک شب خیلی دیر کرده بود. آن شب دلهره ی شدیدی در دل من افتاده بود. روز 25 بهمن 88 نیز چنین دلهره ای در دلم افتاد. با دوست برادرم خداحافظی کردم، فوراً لباس هایم را پوشیدم و راهی تهران شدم. راننده تاکسی که مرا به سمت ترمینال می برد می گفت به کوی حمله کرده اند و ده نفر هم کشته شده اند. با شنیدن این جمله اشک در چشمانم جمع شد و جسد برادرم را در مقابل چشمانم دیدم. در اتوبوس نذری برای حضرت عباس (ع) کردم که برادرم زنده بماند. با خودم فکر می کردم که جواب پدرم را چه بدهم. پدرم آن روز چند بار زنگ زده بود و می گفت که وقتی به موبایل دوست بهرام زنگ می زنم جواب نمی دهد. من هم برای آرام کردن پدرم گفتم که موبایل ها را قطع کرده اند. با خود فکر می کردم که یا برادرم کشته شده است یا بلایی سرش آمده، مثلا چشمش کور شده، یا حداقل بازداشت شده است. فکر می کردم چطور باید او را پیدا کنم، یا چطور خبر مرگ او را به خانواده بدهم.

وقتی به تهران رسیدم هنوز آفتاب غروب نکرده بود. در راه ترمینان به خوابگاه انتظار داشتم همه جا اغتشاش باشد و همه ی خیابان ها پر از مأمور باشد، اما این طور نبود. چند جا دیدم که شعارهایی نوشته بودند، در یک جایی نیز دیدم که شیشه های ایستگاه اتوبس را شکسته اند. وقتی رسیدم خوابگاه هوا تاریک شده بود. اینجا خوابگاهی بود که من دو سال در آن زندگی کرده بودم و هنوز از دوستانم در آن خوابگاه بودند و من به اتاق آنها رفتم. خوابگاه حالت نیمه تعطیل داشت. بعضی ها داشتند به شهرشان می رفتند. اتاق دوستم که رسیدم دیدم همه غمگین هستند. اما غمگین تر از همه آنها من بودم.

به خواست خدا آن شب یکی از دوستانم به اسم شهرام که او نیز در خوابگاه کوی دانشگاه تهران ساکن بود به همین اتاق آمده بود. او می گفت که خوابگاه کوی خطرناک است به این علت امشب اینجا آمده است. او به من دل داری داد که نگران نباش هیچ کس کشته نشده است. فقط عده ای زخمی شده اند، عده ای هم بازداشت شده اند. گفت این عده هم که بازداشت شده اند زود آزاد می شوند. گقت فردا باهم می رویم دنبال برادرت. من شماره اتاق برادرم را نمی دانستم. فقط یک بار به اتاق آنها که واقع در زیر زمین یکی از بلوک ها بود رفته بودم اما حتی یادم نبود بلوک آنها در کجای خوابگاه بود. اما جمع تاق دوستم که قرار بود امشب اینجا باشم همه بسیجی و بچه مذهبی بودند. یکی از بچه ها با حالتی مضطرب می گفت که نباید بسیج برای برخورد با اغتشاگران وارد می شد. این کار را خراب می کند. با خود فکر می کردم اینها دیگر چه کسانی هستند، اراذل و اوباش ریخته اند ، دارند همه جا را به آتش می کشند، اینها هم ژست روشنفکری شان گل کرده است. اوباش دارند پایگاه بسیج را آتش می زنند، اینها می گویند بسیج نباید وارد می شد. صدای سوت و شعار و آمبلانس از بیرون خوابگاه به گوش می رسید.

شنیده بودم در میدان انقلاب کلت کمری می فروشند. با خود فکر می کردم باید به انقلاب بروم و یک کلت بخرم و موسوی را بکشم. فکر می گردم برادرم مرده است. می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم.  او بود که این همه آشوب را به وجود آورده بود. برادر من حتی رأی هم نداده بود. اما با خود می گفتم با ترور کردن موسوی من نیز اعدام می شوم و خانواده ام دو فرزندشان را از دست می دهند. همینطور با خود می گفتم مرد حسابی اگر تو موسوی را بکشی همه خواهند گفت نظام موسوی را کشت. چه زود نظام را فروختی. شاید این امتحان خدا باشد. شدت غم و خشم عقل را از من گرفته بود.

 آن شب بدترین شب عمرم بود. ساعت 12 شب خوابیدیم. اما من که خسته هم بودم تا ساعت دو شب شاید بیست-سی بار از خواب پریدم. تا خوابم می برد خواب یک شهر ویران شده را می دیدم. می دیدم که در میان ویرانه ها به دنبال اتاق برادرم می گردم. معلوم نبود خواب بود یا بیداری. احساس می کردم در حال مرگ هستم. حدود ساعت 2 نصف شب بود که موبایلم زنگ زد و سریع رفتم بیرون و جواب دادم. مادرم گفت حمید، بهرام زنگ زده و گفته که نگران نباشید من سالمم. دیگر بغزم ترکید. انگار یک کوه را از روی دوشم برداشتند. رفتم و خوابیدم.

صبح زود با شهرام رفتیم به خوابگاه کوی. بانک روبروی خوابگاه را آتش زده بودند. شهرام می گفت پریشب دانشجوها این بانک را آتش زدند و بعد به داخل خوابگاه آمدند. انتظامات و کیوسک های نگهبانی، همه سوخته بودند. در خوابگاه باز بود و از کسی کارت هم نمی خواستند. همان ورودی خوابگاه یک ساختمانی بود که یکی از اتاق های آن سوخته بود و بالای آن نوشته بودند "هدیه رئیس جمهور!". با خود گفتم آن بانک سوخته هدیه کیست؟! یک یک بلوک ها را می گشتم. می رفتم زیر زمین را نگاه می کردم که اتاق برادرم را پیدا کنم. همه اتاق ها خراب شده بود. درها شکسته بودند. شیشه ها شکسته بودند. بوی گاز اشک آور می آمد. بنرها و تابلوهای سوخته همه جا افتاده بودند. در راه یک کامیون را دیدم که سوخته بود. شهرام می گفت این کامیون را دانشجویان آتش زدند. او می گفت دانشجوها شیشه های خوایگاه را می شکستند. می گفت عده ای می خواستند میله های راه پله را در بیاورند اما نتوانستند. می گفت عده ای از دانشجویان سه بسیجی را گرفته بودند و تا حد مرگ کتک زده بودند و بدن نیمه جان آنها را جاهای مختلف پنهان کرده بودند. می گفت یکی از آنها را در زیر زمین ساختمان کتابخانه انداخته بودند. می گفت شاید هم مرده باشند. یکی از افرادی که آن بسیجی ها کشته بود آمده بود در داخل ساختمان آتش روشن کرده بود و با دوستانش گیتار ی زد و می خواند و گفت کع چگونه آن بسیجی را با میلگرد آن قدر زدند که بیهوش شد. وقتی لباس شخصی ها آمدند همین آدم فرار کرد رفت و اتاقشان خود را به خواب زد. بعد زا نیم ساعت جست و جو به ساختمانی رسیدیم که احساس کردم برایم آشناست. تقریبا مطمئن شدم که اتقا برادرم در همین ساختمان بود. میتوانستم تصور کنم که اتقشان چه وضعی دارد. همه چیز شکسته، کتاب ها پاره شده و احتمالا برادرم نیز زخمی شده بود. رفتم و دیدم اتاق سالم است اما برادرم دراز کشیده و چند نفر کنار او نشسته اند. او به شدت زخمی شده بود. سر شکسته بود، روی کمرش آثار چهار پنج ضربه باتوم بود. انگار شلاق شده بودند. روی پا و بازوهایش هم جای باتوم بود. با این که می داسنتم خطرناک است اما نتواستم جلوی خودم را بگیرم و چند فحش به میرحسن دادم. از نظر من آن باتوم ها میر حسین زده بود. بعدا شهران به من گفت که جلوی اینها حرفی علیه موسوی نزن. من گفتم من بجز خدا از هیچ کس نمی ترسم. از اتاق برادرم رفیتم به اتاق شهرام. درب اتاق شهرام نیز شکسته شده بود. شهرام در مورد ماجراهای آن شب این چنین می گفت:

"آن شب دانشجوها همه جا را به آتش کشیده بودند و شعار های تند می دادند و فوحش های رکیک به مقاما ارشد نظام می دادند. اما تا نصف شب خبری از لباس شخصی و بسیج و یگان ویژه نبود. همه آنها بیرون خوابگاه بودند. اما بعد از ماجرای گروگان گیری حمله شروع شد. می گفت وقتی ما صدا گاز اشک آور را شنیدیم در را قفل کردیم. با چیز هایی که از انصار شنیده بودیم فکر می کردیم الان است که بیایند و ما از از اتاق به پائین بیندازند. من کمد ها را پشت در گذاشتم. با این که عکس آقا روی دیوار بود و قیافه مان هم مذهبی بودیم اما بدجوری ترسیده بودیم. وقتی دیدم از افرادی از بیرون در حال شکستن در هستند خواستم خودم را از طبقه سوم به پائین پرتاب کنم. آنها ما را به حضرت زهرا قسم می دادند که کاری ندارند. من از ترس این که ما نشکند چند بار گفتم آقا ما بسیجی هستیم  و چند بار قسمشان دادم که با ما کاری نداشته باشید و در را باز کردم. آنها دست ما را نگاه کردند و ما را باخود به یک جای یدر ساختمان بردند و خیلی های دیگر را نیز آنجا جمع کرده بودند. آنها فقط می پرسیدند که دوستان ما را کجا پنهان کرده ای. می گفتند ما با شما کاری نداریم فقط جای دوستانمان را بگویید. آنها فقط کسانی را که دستشان آثار زنگ آهن و خاکی بود را بردند. اینها کسانی بودند که میلگرد دست گرفته بودند. می گفت بعضی از آن لباس شخص ها صورت خود را پوشانده بودند. بعضی هایشان سنشان کم بود شاید 17 سال بیشتر نداشتند. یعضی هایشان خوش اخلاق بودند و بعضی هایشان بد اخلاق. اما برخلاف تصور ما کسی را نمی زدند. بعدا فهمیدیم ما شانس آورده ایم که بسیجی ها به پست ما خوردند و الا ضد شورش ها بدجوری زده بودند. من به یکی از این بسیجیان که معلوم بود سنش احتمالا 17 سال بود گفتم کار شما اشتباه است و او به من گفت ما مجبور بودیم."

اتاق این دوستمان بودم که شنیدم اخبار می گفت بعد از ظهر برای حمایت از نظام یک راهپیمایی برقرار است. از اتاق شهرام دوباره رفتم اتاق برادرم و خداحافظی کردم. باید هر چه زودتر به دانشگاه دوباره به شهرستان می رفتم. برای امتحانات هم که شده باید زودتر می رفتم. در داخل کوی دانشگاه روی زمین که با دقت نگاه می کردی می توانستی پوکه های گاز اشک آور را ببینی. در مسیر رفتن به راه آهن یک جوان بسیجی را در اتوبوس دیدم که چفیه نیز بر دوش خود انداخته بود. عده ای به او چپ نگاه می کردند. با خود فکر کردم، آخه تو که اسمت رو حزب اللهی گذاشته ای، الان در این شرایط، فقط به فکر خودت هستی، حالا که برادرت را زنده یافتی، سریع می خواهی بروی؟! حتی به خود زحت نمی دهی در یک راهپیمایی هم شرکت کنی؟ سریع از اتوبوس پیاده شدم. آن جوان جسور بسیجی نیز پیاده شد. راه افتادم به سمت میدان ولیعصر. اینجا جایی بود که راهپمایی شروع شده بود. در این خیابان که به سمت میدان ولیعصر حرکت می کردیم چندگروه سبز پوش را نیز دیدیم که در کنار خیابان ایستاده بودند و پلاکاردهایی در دست داشتند اما آنها را بالای سر نگرفته بودند. به ما چنان نگاه می کردند که انگار کره ی مریخ را می دیدند! جرأت شار دادن نداشتند چون آنها مانند خس و خاشاکی بودند در مقابل یک سیل. اما کسی هم با آنها کاری نداشت. من از داخل جمعیت کوچک آنها حرکت کردم تا معنای آزادی را به آنها بفهمانم. که ببینند با وجودی که جمعیت ما صد برابر آنها بود و شعارهای علیه نظام آنها بر روی پلاکاردهایشان نوشته شده بود، و دوستان آنها در جای دیگر در حال آتش زدن اموال عمومی و کتک زدن دوستان ما بودند، و احتمالا اینها نیز می خواستند به آنها بپیوندند، اما ما با آنها کاری نداشتیم. به میدان ولیعصر که نزدیک تر می شدیم جمعیت متراکم تر می شد. برخی با موتور آمده بودند. برخی با زن و بچه خود. برخی نوشته هایی دست نویس در دست داشتند. برخی برشورهای مربوط به انقلاب مخملی را بین مردم پخش می کردند. به میدان ولیعصر که رسیدم جایی احساس کردم از شدت فشار جمعیت در حال خفه شدن هستم. با خود گفتم ای بنده یخدا سریع خودت را از میدان دور کن که تو بدن لاغری داری و ممکن است در این فشار جمعیت بمیری. چنان از مردن ترسیدم که با سرعت به سمت خارج میدان به سمت خیایان انقلاب حرکت نمودم. با خود فکر کردم که دیگر من وظیفه خود را انجام داده ام و باید سریع به راه آهن بروم ، تا قطارم حرکت نکرده، چون اصلا دوست نداشتم با اتوبوس برگردم، چون من از اتوبوس متنفرم. وقتی به سمت خیایان انقلاب حرکت کردم تازه سیل عطیم ملت را دیدم که مانند پاره های آتش ، فوج قوج به سمت میدان ولیعصر می آمدند. مشت های گره کرده آنها به من نشان داد که این نظام پایه هایی محکم بر مردم سالاری دینی دارد و از جایش تکان نخواهد خورد. در دو طرف خیایان ولیعصر شیشه های شکسته ی ایستگاه های اتوبوس و بعضا بانک های آتش زده شده را می دیدی. اثرات اغشاش گری اغتشاش گران کاملا بر جای مانده بود. بعضی از قسمت های اسفالت خیایان سوخته بود. می توانستم تصور کنم که احتمالا ده-بیست ساعت پیش اینجا محل آتش افروزی چه موجوداتی بوده است. صدای حداد عادل می آمد. او سخنران این راهپیمایی بود. وقتی به سمت خیایان ولیعصر حرکت می کردم با مشت های گره کرده همراه مردمی که از سمت مقابل می آمدند شعار می دادم. اطراف خود را که نگاه کردم دیدم تنها کسی که خلاف جمعیت حرکت میکند من هستم! همه می آمدند من می رفتم. من در میان جمعیت گاهی افرادی را می دیدم که تکی راه می رفتند. به قیافه آنها نمی خورد حزب اللهی باشند اما آنها نیز همراه مردم شعار می دادند. اینجا بود که فهمیدم تصور همیشگی من از مردم دقیق نبوده است. این تیپ های فشن به من ثابت نمود حمایت از نظام چندان به قیافه و تیپ مربطوط نیست.

به خیابان انقلاب رسیدم. موتوری های بسیجی را می دیدم که در طول خیابان حرکت می کردند. بعضا پرچم در دست داشتند. آن طرف خیابان رفتم تا با تاکسی به دروازه دولت بروم. برای سوار شدن به مترو. سوار یک ون شدم. زنی سوار این ون شد و همین که سوار شد به راننده گفت : "اینا رو از دهات جمع کردن آوردن"! راننده نیز ادامه داد : "یک ناهار بهش میده..."!

خشم تمام وجودم را گرفت. خواستم حرفی بزنم. اما چیزی نگفتم. با خود گفتم آیا من میتوانم کسی که چنین کوته اندیش است را متقاعد کنم که اشتباه می کند، آن هم در این مسیر کوتاهی که قرار است باهم باشیم! و همین تفکر است که دست آوردهای یک انقلاب و یک ملت را می خواهد در چند روز با ملاک داماد فلان قوم و فرزند فلان نژاد از بین ببرد. این دو تفکر از یک جنس هستند. تفکری که مردم را چنان کوچک می شمارد که رأی او را بر اساس یک گونی سیب زمینی، ناهار، ساندیس و فرزند و داماد فلان قوم تفسیر می کند.

وقتی به دروازه دولت رسیدم (شاید هم میدان فردوسی بود) جمعیت کوچکی را دیدم که در آن طرف خیابان تجمع نموده بودند و پلاکارهایی در دست داشتند که نشان می داد تفکر آنها از جنس همان خانمی بود که در آن تاکسی ون دیدم. در این طرف میدان گروهی کوچک از نیروهای ضد شورش مستقر بودند. با خود گفتم اگر تجمع غیر قانونی جرم است، پس چرا این ضد شورش ها فقط به تماشای تجمع کنندگان مشغولند؟ گفتم شاید به خاطر همان آزادی باشد، شاید هم چون این حمعیت فقط تجمع نموده اند، نه ماشینی آتش می زنند، نه شعار تندی می دهند، نه سنگ پرتاب می کنند. با خود گفتم اگر این جمعیت کوچک بخوهد خیابان را ببندد، نظم شهر را بر هم زند یا آتشی روشن کند واکنش پلیس چه خواهد بود؟ بعد تصور کردم که چگونه تک تک این جماعت کم تعداد دستگیر خواهند شد. بعد با خود گفتم به این خاطر است که آنها آرام هستند زیرا آنها به اطراف خود نگاه می کنند و همانند من تصور می کنند که فعلا اوضاع برای کارهای اصلیشان مساعد نیست. شاید اگر از خارج آمده بودم باید منتظر بودم این سریازهای باتوم به دست نیروی انتظامی با تیر بار این جمعیت را به رگبار می بستند و بعد جسد آنها را مخفیانه در بهشت زهرا دفن می کردند! اما من در این دروازه دولت، آزادی را دیدم. کسی با تظاهرات آرام هر چند غیر قانونی کاری نداشت. اینجا احترام به قانون را هم دیدم!

تهران را ترک کردم در حالی که آن روز نهار هم نخورده بودم و گرسنه بودم، شب هنگام به شهر دانشگاهم رسیدم. چند روز بعد وقتی برای اعتراض به نمره ی بدم پیش استاد رفتم، استاد بی سوادی که از بورس ها خارج زمان هاشمی بود، او به من گفت که پسرش در این تظاهرات ها شرکت می کند. با خود گفتم پسر تو شرکت نکند پس چه کسی شرکت کند! به خود گفتم بابا شما دیگه چرا شما که تا خرخره خورده اید!



عکس حضور رهبر معظم انقلاب در میان مردم زلزله زده شهر بم

چه کسانی از خشک شدن دریاچه ارومیه خوشحال می شوند؟

دریاچه ارومیه دریاچه ای با درصد شوری بسیار زیاد است که وقتی در آن شنا می کنی باید مواظب باشی که یک قطره از آب در چشمت نرود و به راحتی روی آب باقی می مانی و نیازی به شنا کردن نیست. درصد نمک زیاد در آب موجب افزایش چگالی آب می گردد همین مسئله باعث می شود شما روی آب شناور بمانی. بعد از این که از آب بیرون می آیی و بدنت خشک می شود بدنت پوشیده از نمک است. در این آب بسیار شور موجودی زندگی می کند به نام آرتمیا،که کاربرد پزشکی  و اقتصادی دارد. این دریاچه مدتی است به علت خشک سالی و البته وجود سدهای متعدد در مسیر رودخانه های منتهی به آن، در حال خشک شدن است به طوری که در حال حاضر بیش از 60 درصد این دریاچه خشک شده است.

به گفته ی کارشناسان، خشک شدن این دریاچه موجب از بین رفتن باغات اطراف آن می گردد و منطقه شمال غرب ممکن است شاهد طوفان های نمک باشد. دولت طرح هایی را برای نجات دریاچه ی ارومیه تصویب نموده است که تاکنون یا اجرا نشده اند یا با موفقیت چندانی روبرو نشده اند. چندی پیش در مجلس طرحی برای نجات این دریاچه مطرح شد که متاسفانه با رای منفی مجلس روبرو شد که بسیار تعجب بر انگیز بود.

و ما امروز شاهد هستیم که تعداد قلیلی از افراد نژاد پرست و احتمالا جدایی طلب از خشک شدن این دریاچه خوشحال شده و با سوء استفاده از آن فرصتی برای فتنه انگیزی و پی گیری اهداف نژاد پرستانه و ضد انقلابی خود پیدا نموده اند. هر از چند گاهی از مردم برای تظاهرات و تجمعات غیر قانونی دعوت می کنند تا بتوانند از این وادی، خوراک تبلیغاتی برای رسانه ها ضد انقلاب فراهم آورند. در روز 13 فروردین امسال شاهد یک فراخوان اعتراضی در تبریز و ارومیه بودیم که بیش از چند ده نفر در آن شرک نکردند. و در روز 5 شهریور نیز دعوتی برای تظاهرات در ارومیه انجام گرفت که تعداد شرکت کنندگان آن بیش از چند صد نفر نبودند که البته بعد از حمله به پلیس و آتش زدن موتور پلیس، با واکنش نیروهای ضد شورش پلیس مواجه شدند و فرار کردند. در این تجمع کوچک ابتدا جمعیتی حدود 1000 نفر حضور داشتند که بعد از اطلاع از غیر قانونی بودن این تجمع محل را ترک نمودند و تنها همین جمعیت کمتر از دویست نفر مانند که بعد از ایجاد نا آرامی با برخورد پلیس مجبور به فرار شدند. این افراد بعضا عکس پرچم کشور آذربایجان را بر روری لباس خود داشتند. 

البته نگارنده اعتقاد دارد که مردم آذربایجان و حتی استان های دیگر باید برای نجات دریاچه ارومیه تظاهرات قانونی برگزار کنند و از مسئولان بخواهند برای نجات دریاچه ارومیه انجام دهند. وظیفه پلیس نیز ایجاد نظم در این راهپمیایی خواهد بود. اما به همین اندازه اعتداد دارد که با تظاهرات غیر قانونی که عموما توسط افراد فرصت طلب و اغتشاش گر ترتیب داده می شود باید برخورد نمود. آن چه من می خواهم به آن اشاره کنم این است که ما شاهد یک خوشحالی و شعف در میان تندروهای نژاد پرست هستیم که احساس می کنند هر اتفاق بدی می تواند فرصتی برای آنها پدید آورد. در ماجرای اهانت روزنامه ایران به ترک ها نیز شاهد خوشحالی این افراد بودیم. آنها بسیار خوشحال می شوند که دریاچه ارومیه خشک شود و مجلس نیز با طرح آب رسانی به آن مخالفت نماید. مسئولان باید با تدابیری این افراد را ناکام بگذارند و فرصت را از آنها بگیرند و با مجوز دادن به راهپمیایی های اعتراض آمیز و دعوت از دلسوزان برای حضور در راهپمایی، این افراد را از رسیدن به اهداف خود نا امید نمایند. زیرا به یقین مردم تمام شهرهای ایران و از جمله تبریز و ارومیه وقادار به نظام بوده و خود با تندروهای نژاد پرست برخورد می کنند.

اما جای بسی تاسف دارد که مجلس ما از کنار چنین مسئله مهمی به راحتی عبور می کند اما برای وقف اموال داشنگاه آزد و برای ماست مالی کردن مشکل ندرک فوق لیسانس خود برای شرکت در انتخابات و مواردی از این قبیل اهمیت زیادی قائل است.

سایت افسران جوان جنگ نرم

سایت افسران جوان جنگ نرم یک سایت اشتراک لینک است که توانسته است در میان فعالان اینترنتی حامیان نظام موفقیت هایی کسب کند. جا دارد که این سایت را به دوستان خود معرفی کنیم زیرا به نطر می رسد که سایت افسران جوان جنگ نرم هنوز در میان بسیاری از بچه های ارتش سایبری حزب الله شناخته شده نیست به این علت شاید لازم باشد دوستان در وبلاگ های خود به معرفی این سایت بپردازند و از دوستان خود برای عضو شدن در آن دعوت نمایند. خود من که از این سایت خوشم آمد و به نظرم آینده بسیار خوبی دارد. دوستان بسیجی و هیئتی و حزب اللهی و احمدی نژادی و عدالت طلب و مذهبی و بچه مثبت ها بروند در این سایت عضو شوند که حتما ضرر نخواهند کرد. فضایی صمیمی و پاک در آن وجود دارد و مانند سایت بالاترین (دروغ ترین) نیست که محل فحاشی و دروغ گویی باشد.

http://afsaran.ir


این هم آدرس اکانت من در افسران جوان جنگ نرم:

http://afsaran.ir/profile/adihamed


رو قدس و حماسه ای دیگر

خس و خاشاک را باد برد اما روز قدس هچنان باقیست. و امروز در بهار عربی و بیداری اسلامی، جمهوری اسلامی در حال صدور انقلاب است. زنده باد جمهوری اسلامی ایران.



چرا آمریکا آرام است؟

چرا در کشورهای در حال توسعه همواره شاهد درگیری و اعتراض و سرکوب هستیم اما در آمریکا و کشورهای اروپایی مردم در آرامش زندگی می کنند نه اعتراضی وجود دارد و نه سرکوبی و بمبی؟ چرا آمریکا و کشورهای اروپایی دموکراسی و امنیت دارند و کشورهای توسعه نیافته یا در حال توسعه  و کشورهای اسلامی دموکراسی و امنیت ندارند؟

برای پاسخ دادن به این سوال ابتدا اشاره می کنیم که چنین نیست که در اروپا و آمریکا درگیری و اعتراض و سرکوب وجود نداشته باشد و چنین نیست که در اروپا و آمریکا و اروپا دموکراسی به تمام معنا وجود داشته باشد و در کشورهای توسعه نیافته و در حال توسعه و کشورهای اسلامی دموکراسی وجود نداشته باشد. فرض سوال فقط در حالت کلی می تواند صحت داشته باشد. آمریکا مرکز جنایت است و بیشترین تعداد زندانیان را دارد. اما هدف ما در این نوشتار امنیت ملی است. همچنین ما دموکراسی آمریکایی را دموکراسی رسانه ای می نامیم اما به وجود دموکراسی در اکثر کشورهای اسلامی و توسعه نیافته و در حال توسعه نیز اعتقاد نداریم. جدای از این که در اروپا و آمریکا نیز شاهد تظاهرات و اعتراض و سرکوب های هستیم و این طور نیست که در این کشورها هیچ گاه اعتراض و سرکوب نداشته باشیم. شدت و خشونت موجود در برخی اعتراضاتی که در فرانسه یا بعضی دیگر از کشورها وجود داشته است بسیار بیشتر از کشورهای توسعه نیافته است. ما برخی مواقع شاهد هستیم که در کشوری که حکومت آن دیکتاتوری مطلق است مانند عربستان کوچکترین اعتراض و تظاهراتی وجود ندارد. و در کشوری مانند فرانسه که خود را مهد دموکراسی می داند خشونت بار ترین اعتراضات شکل می گیرند. یا شاهد هستیم که در انگلیس اخیرا تظاهرات دانشجویان به شدت سرکوب شد و در ادامه در تاتنهام لندن و چند شهر دیگر اعتراضات خشونت باری رخ داد که توسط دولت به شدت سرکوب شد. یا اعتراضات خشونت بار یونان را در نطر می گیریم که همراه با سرکوب سنگین معترضان بودند. بنا بر این سوال ما یک سوال دارای اشکال است و باید استثنا های زیادی را در نظر بگیریم و به نکاتی که اشاره شد توجه کنیم. به هر حال ما چنین فرض می کنیم که در غرب در حالت کلی مردم از حکومت خود راضی هستند و اعتراضات کم و همراه با آرامش است اما در شرق مردم از حکومت خود ناراضی بوده و به آن معترض هستند و تظاهرات معمولا همراه با خشونت بوده و معمولا سرکوب می گردند. برای مثال اعتراضات بحرین، لیبی، یمن، سوریه و ارومچی چین و کشورهای قفقاز را در نظر می گیریم. خشونت ها ایران شامل حملات تروریستی، سرکوب تظاهرات، اغتشاشات 88 و 18 تیر و حمله عراق به ایران را در نظر می گیرم.

غرب یک تفاوت مهم با شرق دارد و آن ثروت و قدرت غرب است. آمریکا ثروتمند ترین و قدرتمندترین کشور دنیاست. بودجه نظامی آمریکا قابل مقایسه با بودیجه ی نظامی کل دنیاست. اقتصاد آمریکا به تنهایی قابل رقابت و برتر از اقتصاد کل اروپاست. کشورهای اروپایی نیز عموما ثروتمند و توسعه یافته هستند. بنا بر این طبیعی است که ما انتظار داشته باشیم آنها در آرامش و راحتی زندگی کنند و مردم آنها از حکومت و  زندگی خود راضی باشند. طبیعی است که کشورهای اروپایی و آمریکا امنیت خوبی داشته باشند.  نه گروهک های ترورسی در آن ها مستقر باشند و نه در معرض حمله تروریست ها و کشورهای دیگر باشند. آمریکا پیشرفته ترین و قدرمند ترین دستگاه اطلاعاتی را درجهان دارد. پیشرفته ترین و  قدرتمند ترین ارتش را در جهان دارد. پیشرفته ترین و قدرمنند ترین پلیس را در جهان دارد. طبیعی است که مردمش در آرامش زندگی کنند. بیشترین و قدرمندترین رسانه های جهان در دست آمریکاست و طبیعی است که کنترل افکار در دست آمریکا باشد و جریان رسانه ای اغلب به نفع آمریکا باشد. این طبیعی است که که در کشورهای ضعیفی مانند عراق یا افغانستان شاهد تروریسم و کشتار باشیم. طبیعی است که مردم کشورهای فقیر از زندگی خود و احتمالا حکومت خود ناراضی باشند....

این مطلب را در جهان بخوانید.

بازیگر پرستی یا بت پرستی نوین

سینما و فوتبال محصول غرب هستند. ما نیز به تقلید از آنها وارد کار فوتبال و سینما و تئاتر شدیم. غرب فوتبال و سینما و موسیقی امثال اینها را وسیله ای برای مشغول کردن مردم و درآمد زایی قرار داد. کارکرد سینما در غرب چیست؟ غرب با فیلم هایش ذهن مردم را عوض می کند و آنها را به کنترل در می آورد و دنیای امروز دنیای سینماست. دوران کتاب و فلسفه گذشته است. امروز ذهن ها را با فیلم تغییر می دهند. سپس بازیگران را مشهور میکنند و مردم بازیگران را می پرستند.

بازیگران جای خدا را می گیرند و این سازمان های اطلاعاتی هستند که تعیین می کند چه کسی و در کجا باید معروف گردد. مردم به اینها مشغول می شوند تا فاجعه ی بمب اتمی را فراموش کنند.غرب با سینما در آمد زایی نیز می کند و مشهور شدن بازیگران نیز به آن کمک می کند. این سه کارکرد مهم سینما در غرب است. کارکرد فوتبال نیز حد اقل در دو مور مشابه سینماست. درآمد زایی و مشغول نمودن ذهن مردم. قرار است مردم به بازیگران و بازیکنان بیندیشند نه خدا، نه سیاست!

امروز در ایران نیز به تبع غرب چنین سیاستی وجود دارد. این سیاست در برخی از لایه های قدرت که عمدتا به دولت ها باز می گردد نهادینه شده است. امروز می بینیم که مجلات مربوط به سینما تعدادشان بیشتر از کل فیلم های ساخته شده در یک سال است. وقتی دکه روزنامه فروشی ها را نگاه می کنی متوجه می شوی بیشترین تعداد مجلات، مجلات سینمایی هستند و بیشترین تیراژ رونامه ها ، روزنامه های فوتبالی. وقتی روزنامه رسمی دولت چند زن بازیگر همین چند سال اخیر را به عنوان زنان نقش آفرین تاریخ معرفی می کند به این نتیجه می رسی که سیاست بت سازی بازیگران در ایران نیز طرفدارانی دارد.

بازیگری سینما و تئاتر در حالت کلی چیزی جز ادا در آوردن نیست و ارتباطی با ادیب بودن و فیلسوف بودن ندارد. شاید در میان بازیگران نیز مانند هر قشر دیگری افراد با سوادی یا فرهنگی وجود داشته باشند. اما در این مسئله فرقی بین یک کارگر، مهندس ، مغازه دار و بازیگر نیست. بنا بر این صرف این که یک بازیگر به علت نوع کارش مشهور می گردد و توسط همه شناخته می شود به معنا الگو بودن یا فرهیخته بودن یا دست آورد بودن برای ممکلت نیست. بنا بر این بزرگ کردن بازیگران کاری اشتباه و مصداق عوام فریبی و سیاست بازی است. اسلام نیز با پز دادن، شهرت طلبی و خودنمایی مخالف است مخصوصا برای زن ها.

همین مطلب را در سایت جهان بخوانید.

روز قدس همه خواهیم آمد

رهبر انقلاب اسلامی : روز قدس پشتوانه امنیت کشور نیز است و هر ایرانی که روز قدس به خیابان می آید، در واقع به امنیت کشور و ملت و حفظ دستاوردهای انقلاب کمک کرده است.








چرا جریان انحرافی به جنجال ها دامن می زند؟

جریان انحرافی یک جریان انحصار طلبی است. آنها می خواهند تمام حامیان و اطرافیان رئیس جمهور را در میان سیاسیون و روحانیون از میان به در کنند و تنها خود در کنار رئیس جمهور قرار گیرند. روش آنها برای از میان به در کردن رقبا جنجال آفرینی است. آنها با حجنال آفرینی و حاشیه سازی موجب می شوند انتقادات تندی از طرف حامیان رئیس جمهور، علیه دولت شکل بگیرد تا منتقدان از چشم رئیس جمهور بیفتند و تنها خودشان بمانند و تمام پست ها را قبضه کنند و در دل رئیس جمهور برای خود جایگاهی ویژه باز کنند. آنها با اهانت به حجاب، اهانت به مراجع و علما و مداحان اهل بیت، می خواهند اطراف رئیس جمهور را از مذهبی ها خالی کنند و فقط خودشان بمانند. الحق که موفقیت های چشم گیری نیز در این راه کسب نمودند. آنها می خواهند بین احمدی نژاد و ولایت مداران و مذهبی ها اختلاف ایجاد کنند و خود با موج سواری از آب گل آلود ماهی بگیرند و خود را مطرح سازند. پروژه حذف باقری لنکرانی، اژه ای، صفار هرندی، متکی، مصلحی ، برادر احمدی نژاد و خیلی های دیگر از جمله پروژه های حذف رقبا و انحصار طلبی آنها بوده است. آنها می خواهند مراجع تقلید و و علمای بزرگ مدام علیه احمدی نژاد و دولت صحبت کنند تا از چشم احمدی نژاد بیفتند و سپس خودشان در مقام دفاع از احمدی نژاد بر آیند و با قلم فرسایی و نامه نگاری ها، خود را در چشم احمدی نژاد دوستانی وفادار نشان دهند و پست های جدید بگیرند. سردسته این افراد جوانفکر است. و البته در کار خود نیز موفق شد و توانست پست های جدیدی نیز بگیرد. آنها به آینده نیز می اندیشند و آن قدر کوته فکر هستند که در نظرشان مردم روستاها و شهر های کوچک، چندان از مسائل سیاسی آگاهی ندارند و توجهی به مراجع و علمای بزرگ ندارند و همانند گذشته نام آنها را بر روی برگه ها خواهند نوشت و با یک سفر استانی رام می شوند و امروز باید رای خوش تیپ ها و بد حجابان تهرانی ها را کسب نمود. این هدف دوم جریان انحرافی از جنجال آفرینی و تاکید بر مکتب ایرانی و اهانت به حجاب است.

شهید لاجوردی