کانال تلگرام "سیاسی"

کانال تلگرام سیاسی من :

https://telegram.me/hatelegram

سال نو مبارک



سال نو مبارک

به همین سادگی!




وبلاگ خط انقلاب رتبه ی سوم بخش سایت و وبلاگ جشنواره آثار مربوط به جریان فتنه را کسب نمود

وبلاگ خط انقلاب رتبه ی سوم را در بخش سایت و وبلاگ جشنواره آثار مربوط به جریان فتنه کسب کرد. این جشنواره توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی در روز 8 دی در تالار وزارت کشور برگزار شد. اسامی برگزیدگان جشنواره آثار مربوط به جریان فتنه را در اینجا ببینید.

خاطره ای از روزهای اغتشاشات 88 : حمله به کوی دانشگاه

* تمامی اسامی ذکر شده در این متن مستعار می باشند.

علی طرفدار کروبی بود. مدام می گفت فقط کروبی. بعد از دیدن یکی از برنامه های تبلیغاتی احمدی نژاد در تلوزیون طرفدار احمدی نژاد شد. از آمارهایی که احمدی نژاد به صورت دقیق ارائه نموده بود خوشش آمده بود. اما روز رؤیایی من روز مناظره احمدی نژاد با موسوی بود. بعد از مناظره از خوابگاه زدیم بیرون رفتیم ستاد مرکزی احمدی نژاد. آن سال من دانشجوی کارشناسی ارشد بودم. در یکی از شهرهای نزدیک نزدیک استان تهران. من لیسانسم را در تهران بودم. ستاد مرکزی احمدی نژاد نزدیک ستاد موسوی بود. اوایل، ستاد احمدی نژاد خیلی خلوت تر از ستاد موسوی بود. اما روز مناظره غوغایی بود. خوابگاه ما به ستاد احمدی نژاد که در مرکز شهر بود بسیار نزدیک بود.

وقتی به ستاد رسیدم با جمعیتی انبوه روبرو شدم که خودم هم باورم نمی شد احمدی نژاد یک شبه دوباره مثل 84، این همه هوادار پیدا کرده باشد. همان جا و همان روز بود که فهمدیم احمدی نژاد پیروز انتخابات خواهد بود. در ستاد احمدی نژاد مردم خوشحال بودند اما ستاد موسوی را سکوتی غم بار فرا گرفته بود. یک نفر در نزدیکی ستاد احمدی نژاد پلاکاردی دست نویس در دست گرفته بود که در آن نوشته شده بود 3<1 . قیافه آدم ها نشان می داد عموما از قشر متوسط و متوسط به پائین هستند. اما آنها فقط مذهبی ها نبودند. حتی بعضی از قیافه ها را می دیدم و با خودم می گفتم احمدی چه کردی که اینها رو هم جذب کردی! مردی سیبیلو وقتی داشت با وانتش از میان جمعیت رد می شد بلند گفت "احمدی نژاد شیره!". آن شب اتفاق جالبی افتاد. در اطراف ستاد احمدی نژاد یکی از بچه های خوابگاه را که در خوانندگی هم دستی داشت، دیدیم  که عکس احمدی نژاد را در دست گرفته بود. باور این که او می خواهد به احمدی نژاد رای بدهد برایم مشکل بود. از آن روز به بعد باهم دوست شدیم.

آن شب یکی از دوستان من که طرفدار موسوی بود زنگ زده بود و با حالتی احساسی می گفت: "حامد این احمدی خیلی مرده، واقعا نشون داد که خیلی شجاعه". فهمیدم که جو احمدی نژاد او را نیز گرفته است. یکی دیگر از طرفداران موسوی نیز به اتاق ما آمده و مدام می گفت: "می خواهد به احمدی نژاد رای بدهد اما نباید از احمدی نژاد قهرمان ساخت. او هم اشتباهاتی دارد". فضا از روز مناظره به بعد به شدت تغییر کرده بود. دو قطبی احمدی نژاد-موسوی شکل گرفته بود و کروبی و رضایی حذف شده بودند. من آن شب بسیار خوشحال بودم. اما این خوشحالی بعد از نامه هاشمی به تلخی گروید. دوستی در تهران داشتم که چندان اهل سیاست نبود. او بعد از نامه هاشمی به من می گفت که حمید مواظب خودت باش که خون و خون ریزی خواهد شد. آن روز پیش خودم گفتم این سید هم جو گیر شده.

اما در این میان دو نفر از دوستان مذهبی من بودند که که به موسوی رأی دادند. آنها به دلایل اقتصادی با احمدی نژاد مخالف بودند. یکی از آنها اسمش مهدی بود که درست فردای انتخابات به دوستانش می گفت تقلبی در کار نیست. می گفت کاملا معلوم بود که احمدی نژاد رأی می آورد. او چند روز بعد به شدت مخالف موسوی شد و می گفت اگر می دانستیم او چنین کسی است به او رأی نمی دادیم. می گفت سادگی کردیم، عجب کلاهی سرمان رفت. دوست بعدی هم که به موسوی رأی داده بود، یک قاری قرآن بود که او نیز بعد از انتخابات مخالف موسوی شد و می گفت من نمی دانستم اینها چنین افرادی هستند. این دو رفیق من در راهپیمایی های حمایت از نظام همیشه حضور داشتند. روزهای بعد از مناظره روزهای استرس بود. من پیش خود فکر می کردم که شاید اصلاح طلبان به دنبال یک شبه کودتا هستند، کودتای مخملی. اما نمی توانستم حوادث بعد از انتخابات را به هیچ عنوان پیش بینی کنم. با خود خیال می کردم روزهای بعد از انتخابات روزهایی شبیه به روزهای بعد از سوم تیر خواهد بود. روزهای شادی.

اما روزهای سختی در راه بود. روزهای انتخابات روزهای امتحانات ما بود که من آن امتحانات را خراب کردم. در واقع بی خیال امتحانات شده بودم. وقتی ساعت 4 صبح بیدار شدم و دیدم همه در خوابگاه بیدار هستند و چهره های عبوس و شاد خود نمایی می کنند کسی به من گفت : "فلانی احمدی نژادتون رئیس جمهور شد". یکی از هوادران موسوی آن روز با صورتی غمگین و شاید عصبانی به و با لحنی تنفر آمیز به من این چنین گفت : "آماده باش که همه باهم به دستور احمدی نژاد اسلحه دست خواهیم گرفت و با اسرائیل جنگ خواهیم نمود".

روز 23 خرداد متوجه شدیم اولین اغتشاشات در تهران روی داده است. همان روز حامیان راه سبز امید را دیدم که در خوابگاهمان صندلی ها را شکستند. چهره ی واقعی آنها مشخص شده بود. آنها پیش از این با ما با صورتی خندان صحبت می کردند اما این بار در نگاه های آنها تنفر را می دیدی و گاهی ترسی در دلت می افتاد که شاید گرفتار کینه توزی آنها شوی.

من کارشناسی را در یکی از دانشگاه های درجه یک تهران درس خوانده بودم. برادر کوچکتری داشتم که در کوی دانشگاه ساکن بود. این مرا نگران کرده بود. برادر من موبایل نداشت. ما آدم های فقیری بودیم که با زحمت توانسته بودیم در دانشگاه های تهران قبول شویم. من کارشناسی ارشد را در شهرستانی نزدیک تهران قبول شدم و برادرم دانشگاه تهران.

روز 25 خردا بود. وقتی به موبایل رفیق برادرم زنگ زدم او گوشی را بر نمی داشت. بعد از بارها تماس گرفتن بالاخره جواب داد. می خواستم به برادرم بگویم که مواظب خودش باشد. رفیق برادرم بدون هیچ مقدمه ای این چنین گفت : "ما همه فرار کردیم. بعضی ها بهرام رو صبح دیدن. احتمالا بهرام فرار کرده رفته جایی پنهان شده. فقط جانمان را برداشته بودیم و فرار می کردیم". روزهای سخت زندگی من آغاز شدند.

پدرم به علت بی کاری مجور بود تابستان ها برای کار به شهرستان ها و دهات اطراف برود. او نیز موبایل نداشت. یک شب خیلی دیر کرده بود. آن شب دلهره ی شدیدی در دل من افتاده بود. روز 25 بهمن 88 نیز چنین دلهره ای در دلم افتاد. با دوست برادرم خداحافظی کردم، فوراً لباس هایم را پوشیدم و راهی تهران شدم. راننده تاکسی که مرا به سمت ترمینال می برد به دروغ می گفت به کوی حمله کرده اند و ده نفر هم کشته شده اند. با شنیدن این جمله اشک در چشمانم جمع شد و جسد برادرم را در مقابل چشمانم دیدم. در اتوبوس نذری برای حضرت عباس (ع) کردم که برادرم زنده بماند. با خودم فکر می کردم که جواب پدرم را چه بدهم. پدرم آن روز چند بار زنگ زده بود و می گفت که وقتی به موبایل دوست بهرام زنگ می زنم جواب نمی دهد. من هم برای آرام کردن پدرم گفتم که موبایل ها را قطع کرده اند. با خود فکر می کردم که یا برادرم کشته شده است یا بلایی سرش آمده، مثلا چشمش کور شده، یا حداقل بازداشت شده است. فکر می کردم چطور باید او را پیدا کنم، یا چطور خبر مرگ او را به خانواده بدهم.

وقتی به تهران رسیدم هنوز آفتاب غروب نکرده بود. در راه ترمینان به خوابگاه انتظار داشتم همه جا اغتشاش باشد و همه ی خیابان ها پر از مأمور باشد، اما این طور نبود. چند جا دیدم که شعارهایی نوشته بودند، در یک جایی نیز دیدم که شیشه های ایستگاه اتوبس را شکسته اند. وقتی رسیدم خوابگاه هوا تاریک شده بود. اینجا خوابگاهی بود که من دو سال در آن زندگی کرده بودم و هنوز از دوستانم در آن خوابگاه بودند و من به اتاق آنها رفتم. خوابگاه حالت نیمه تعطیل داشت. بعضی ها داشتند به شهرشان می رفتند. اتاق دوستم که رسیدم دیدم همه غمگین هستند. اما غمگین تر از همه آنها من بودم.

به خواست خدا آن شب یکی از دوستانم به اسم شیرعلی که او نیز در خوابگاه کوی دانشگاه تهران ساکن بود به همین اتاق آمده بود. او می گفت که خوابگاه کوی خطرناک است به این علت امشب اینجا آمده است. او به من دل داری داد که نگران نباش هیچ کس کشته نشده است. فقط عده ای زخمی شده اند، عده ای هم بازداشت شده اند. گفت این عده هم که بازداشت شده اند زود آزاد می شوند. گقت فردا باهم می رویم دنبال برادرت. من شماره اتاق برادرم را نمی دانستم. فقط یک بار به اتاق آنها که واقع در زیر زمین یکی از بلوک ها بود رفته بودم اما حتی یادم نبود بلوک آنها در کجای خوابگاه بود. جمع اتاق دوستم همه بسیجی و بچه مذهبی بودند. یکی از بچه ها با حالتی مضطرب می گفت که نباید بسیج برای برخورد با اغتشاگران وارد می شد. این کار را خراب می کند. با خود فکر می کردم اینها دیگر چه کسانی هستند، اراذل و اوباش ریخته اند ، دارند همه جا را به آتش می کشند، اینها هم ژست روشنفکری شان گل کرده است. اوباش دارند پایگاه بسیج را آتش می زنند، اینها می گویند بسیج نباید وارد می شد. صدای سوت و شعار و آمبلانس از بیرون خوابگاه به گوش می رسید.

شنیده بودم در میدان انقلاب کلت کمری می فروشند. با خود فکر می کردم باید به انقلاب بروم و یک کلت بخرم و موسوی را بکشم. فکر می گردم برادرم مرده است. می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم.  او بود که این همه آشوب را به وجود آورده بود. برادر من حتی رأی هم نداده بود. اما با خود می گفتم با ترور کردن موسوی من نیز اعدام می شوم و خانواده ام دو فرزندشان را از دست می دهند. همینطور با خود می گفتم مرد حسابی اگر تو موسوی را بکشی همه خواهند گفت نظام موسوی را کشت. چه زود نظام را فروختی. شاید این امتحان خدا باشد. شدت غم و خشم عقل را از من گرفته بود.

 آن شب بدترین شب عمرم بود. ساعت 12 شب خوابیدیم. اما من که خسته هم بودم تا ساعت دو شب شاید بیست-سی بار از خواب پریدم. تا خوابم می برد خواب یک شهر ویران شده را می دیدم. می دیدم که در میان ویرانه ها به دنبال اتاق برادرم می گردم. معلوم نبود خواب بود یا بیداری. احساس می کردم در حال مرگ هستم. حدود ساعت 2 نصف شب بود که موبایلم زنگ زد و سریع رفتم بیرون و جواب دادم. مادرم گفت حمید، بهرام زنگ زده و گفته که نگران نباشید من سالمم. دیگر بغزم ترکید. انگار یک کوه را از روی دوشم برداشتند. رفتم و خوابیدم.

صبح زود با شیرعلی رفتیم به خوابگاه کوی. بانک روبروی خوابگاه را آتش زده بودند. شیرعلی می گفت پریشب دانشجوها این بانک را آتش زدند و بعد به داخل خوابگاه آمدند. انتظامات و کیوسک های نگهبانی، همه سوخته بودند. در خوابگاه باز بود و از کسی کارت هم نمی خواستند. همان ورودی خوابگاه یک ساختمانی بود که یکی از اتاق های آن سوخته بود و بالای آن نوشته بودند "هدیه رئیس جمهور!". با خود گفتم آن بانک سوخته هدیه کیست؟! یک یک بلوک ها را می گشتم. می رفتم زیر زمین را نگاه می کردم که اتاق برادرم را پیدا کنم. همه اتاق ها خراب شده بود. درها شکسته بودند. شیشه ها شکسته بودند. بوی گاز اشک آور می آمد. بنرها و تابلوهای سوخته همه جا افتاده بودند. در راه یک کامیون را دیدم که سوخته بود. شیرعلی می گفت این کامیون را دانشجویان آتش زدند. او می گفت دانشجوها شیشه های خوایگاه را می شکستند. می گفت عده ای می خواستند میله های راه پله را در بیاورند اما نتوانستند. می گفت عده ای از دانشجویان سه بسیجی را گرفته بودند و تا حد مرگ کتک زده بودند و بدن نیمه جان آنها را جاهای مختلف پنهان کرده بودند. می گفت یکی از آنها را در زیر زمین ساختمان کتابخانه انداخته بودند. می گفت شاید هم مرده باشند. یکی از افرادی که آن بسیجی ها کشته بود آمده بود در داخل ساختمان آتش روشن کرده بود و با دوستانش گیتار ی زد و می خواند و گفت کع چگونه آن بسیجی را با میلگرد آن قدر زدند که بیهوش شد. وقتی لباس شخصی ها آمدند همین آدم فرار کرد رفت و اتاقشان خود را به خواب زد. بعد زا نیم ساعت جست و جو به ساختمانی رسیدیم که احساس کردم برایم آشناست. تقریبا مطمئن شدم که اتقا برادرم در همین ساختمان بود. میتوانستم تصور کنم که اتقشان چه وضعی دارد. همه چیز شکسته، کتاب ها پاره شده و احتمالا برادرم نیز زخمی شده بود. رفتم و دیدم اتاق سالم است اما برادرم دراز کشیده و چند نفر کنار او نشسته اند. او به شدت زخمی شده بود. سر شکسته بود، روی کمرش آثار چهار پنج ضربه باتوم بود. انگار شلاق شده بودند. روی پا و بازوهایش هم جای باتوم بود. با این که می داسنتم خطرناک است اما نتواستم جلوی خودم را بگیرم و چند فحش به میرحسن دادم. از نظر من آن باتوم ها میر حسین زده بود. بعدا شهران به من گفت که جلوی اینها حرفی علیه موسوی نزن. من گفتم من بجز خدا از هیچ کس نمی ترسم. از اتاق برادرم رفیتم به اتاق شیرعلی. درب اتاق شیرعلی نیز شکسته شده بود. شیرعلی در مورد ماجراهای آن شب این چنین می گفت:

"آن شب دانشجوها همه جا را به آتش کشیده بودند و شعار های تند می دادند و فوحش های رکیک به مقاما ارشد نظام می دادند. اما تا نصف شب خبری از لباس شخصی و بسیج و یگان ویژه نبود. همه آنها بیرون خوابگاه بودند. اما بعد از ماجرای گروگان گیری حمله شروع شد. می گفت وقتی ما صدا گاز اشک آور را شنیدیم در را قفل کردیم. با چیز هایی که از انصار شنیده بودیم فکر می کردیم الان است که بیایند و ما از از اتاق به پائین بیندازند. من کمد ها را پشت در گذاشتم. با این که عکس آقا روی دیوار بود و قیافه مان هم مذهبی بودیم اما بدجوری ترسیده بودیم. وقتی دیدم از افرادی از بیرون در حال شکستن در هستند خواستم خودم را از طبقه سوم به پائین پرتاب کنم. آنها ما را به حضرت زهرا قسم می دادند که کاری ندارند. من از ترس این که ما نشکند چند بار گفتم آقا ما بسیجی هستیم  و چند بار قسمشان دادم که با ما کاری نداشته باشید و در را باز کردم. آنها دست ما را نگاه کردند و ما را باخود به یک جای یدر ساختمان بردند و خیلی های دیگر را نیز آنجا جمع کرده بودند. آنها فقط می پرسیدند که دوستان ما را کجا پنهان کرده ای. می گفتند ما با شما کاری نداریم فقط جای دوستانمان را بگویید. آنها فقط کسانی را که دستشان آثار زنگ آهن و خاکی بود را بردند. اینها کسانی بودند که میلگرد دست گرفته بودند. می گفت بعضی از آن لباس شخص ها صورت خود را پوشانده بودند. بعضی هایشان سنشان کم بود شاید 17 سال بیشتر نداشتند. یعضی هایشان خوش اخلاق بودند و بعضی هایشان بد اخلاق. اما برخلاف تصور ما کسی را نمی زدند. بعدا فهمیدیم ما شانس آورده ایم که بسیجی ها به پست ما خوردند و الا ضد شورش ها بدجوری زده بودند. من به یکی از این بسیجیان که معلوم بود سنش احتمالا 17 سال بود گفتم کار شما اشتباه است و او به من گفت ما مجبور بودیم."

اتاق این دوستمان بودم که شنیدم اخبار می گفت بعد از ظهر برای حمایت از نظام یک راهپیمایی برقرار است. از اتاق شیرعلی دوباره رفتم اتاق برادرم و خداحافظی کردم. باید هر چه زودتر به دانشگاه دوباره به شهرستان می رفتم. برای امتحانات هم که شده باید زودتر می رفتم. در داخل کوی دانشگاه روی زمین که با دقت نگاه می کردی می توانستی پوکه های گاز اشک آور را ببینی. در مسیر رفتن به راه آهن یک جوان بسیجی را در اتوبوس دیدم که چفیه نیز بر دوش خود انداخته بود. عده ای به او چپ نگاه می کردند. با خود فکر کردم، آخه تو که اسمت رو حزب اللهی گذاشته ای، الان در این شرایط، فقط به فکر خودت هستی، حالا که برادرت را زنده یافتی، سریع می خواهی بروی؟! حتی به خود زحت نمی دهی در یک راهپیمایی هم شرکت کنی؟ سریع از اتوبوس پیاده شدم. آن جوان جسور بسیجی نیز پیاده شد. راه افتادم به سمت میدان ولیعصر. اینجا جایی بود که راهپمایی شروع شده بود. در این خیابان که به سمت میدان ولیعصر حرکت می کردیم چندگروه سبز پوش را نیز دیدیم که در کنار خیابان ایستاده بودند و پلاکاردهایی در دست داشتند اما آنها را بالای سر نگرفته بودند. به ما چنان نگاه می کردند که انگار کره ی مریخ را می دیدند! جرأت شار دادن نداشتند چون آنها مانند خس و خاشاکی بودند در مقابل یک سیل. اما کسی هم با آنها کاری نداشت. من از داخل جمعیت کوچک آنها حرکت کردم تا معنای آزادی را به آنها بفهمانم. که ببینند با وجودی که جمعیت ما صد برابر آنها بود و شعارهای علیه نظام آنها بر روی پلاکاردهایشان نوشته شده بود، و دوستان آنها در جای دیگر در حال آتش زدن اموال عمومی و کتک زدن دوستان ما بودند، و احتمالا اینها نیز می خواستند به آنها بپیوندند، اما ما با آنها کاری نداشتیم. به میدان ولیعصر که نزدیک تر می شدیم جمعیت متراکم تر می شد. برخی با موتور آمده بودند. برخی با زن و بچه خود. برخی نوشته هایی دست نویس در دست داشتند. برخی برشورهای مربوط به انقلاب مخملی را بین مردم پخش می کردند. به میدان ولیعصر که رسیدم جایی احساس کردم از شدت فشار جمعیت در حال خفه شدن هستم. با خود گفتم ای بنده یخدا سریع خودت را از میدان دور کن که تو بدن لاغری داری و ممکن است در این فشار جمعیت بمیری. چنان از مردن ترسیدم که با سرعت به سمت خارج میدان به سمت خیایان انقلاب حرکت نمودم. با خود فکر کردم که دیگر من وظیفه خود را انجام داده ام و باید سریع به راه آهن بروم ، تا قطارم حرکت نکرده، چون اصلا دوست نداشتم با اتوبوس برگردم، چون من از اتوبوس متنفرم. وقتی به سمت خیایان انقلاب حرکت کردم تازه سیل عطیم ملت را دیدم که مانند پاره های آتش ، فوج قوج به سمت میدان ولیعصر می آمدند. مشت های گره کرده آنها به من نشان داد که این نظام پایه هایی محکم بر مردم سالاری دینی دارد و از جایش تکان نخواهد خورد. در دو طرف خیایان ولیعصر شیشه های شکسته ی ایستگاه های اتوبوس و بعضا بانک های آتش زده شده را می دیدی. اثرات اغشاش گری اغتشاش گران کاملا بر جای مانده بود. بعضی از قسمت های اسفالت خیایان سوخته بود. می توانستم تصور کنم که احتمالا ده-بیست ساعت پیش اینجا محل آتش افروزی چه موجوداتی بوده است. صدای حداد عادل می آمد. او سخنران این راهپیمایی بود. وقتی به سمت خیایان ولیعصر حرکت می کردم با مشت های گره کرده همراه مردمی که از سمت مقابل می آمدند شعار می دادم. اطراف خود را که نگاه کردم دیدم تنها کسی که خلاف جمعیت حرکت میکند من هستم! همه می آمدند من می رفتم. من در میان جمعیت گاهی افرادی را می دیدم که تکی راه می رفتند. به قیافه آنها نمی خورد حزب اللهی باشند اما آنها نیز همراه مردم شعار می دادند. اینجا بود که فهمیدم تصور همیشگی من از مردم دقیق نبوده است. این تیپ های فشن به من ثابت نمود حمایت از نظام چندان به قیافه و تیپ مربطوط نیست.

به خیابان انقلاب رسیدم. موتوری های بسیجی را می دیدم که در طول خیابان حرکت می کردند. بعضا پرچم در دست داشتند. آن طرف خیابان رفتم تا با تاکسی به دروازه دولت بروم. برای سوار شدن به مترو. سوار یک ون شدم. زنی سوار این ون شد و همین که سوار شد به راننده گفت : "اینا رو از دهات جمع کردن آوردن"! راننده نیز ادامه داد : "یک ناهار بهش میده..."!

خشم تمام وجودم را گرفت. خواستم حرفی بزنم. اما چیزی نگفتم. با خود گفتم آیا من میتوانم کسی که چنین کوته اندیش است را متقاعد کنم که اشتباه می کند، آن هم در این مسیر کوتاهی که قرار است باهم باشیم! و همین تفکر است که دست آوردهای یک انقلاب و یک ملت را می خواهد در چند روز با ملاک داماد فلان قوم و فرزند فلان نژاد از بین ببرد. این دو تفکر از یک جنس هستند. تفکری که مردم را چنان کوچک می شمارد که رأی او را بر اساس یک گونی سیب زمینی، ناهار، ساندیس و فرزند و داماد فلان قوم تفسیر می کند.

وقتی به دروازه دولت رسیدم (شاید هم میدان فردوسی بود) جمعیت کوچکی را دیدم که در آن طرف خیابان تجمع نموده بودند و پلاکارهایی در دست داشتند که نشان می داد تفکر آنها از جنس همان خانمی بود که در آن تاکسی ون دیدم. در این طرف میدان گروهی کوچک از نیروهای ضد شورش مستقر بودند. با خود گفتم اگر تجمع غیر قانونی جرم است، پس چرا این ضد شورش ها فقط به تماشای تجمع کنندگان مشغولند؟ گفتم شاید به خاطر همان آزادی باشد، شاید هم چون این حمعیت فقط تجمع نموده اند، نه ماشینی آتش می زنند، نه شعار تندی می دهند، نه سنگ پرتاب می کنند. با خود گفتم اگر این جمعیت کوچک بخوهد خیابان را ببندد، نظم شهر را بر هم زند یا آتشی روشن کند واکنش پلیس چه خواهد بود؟ بعد تصور کردم که چگونه تک تک این جماعت کم تعداد دستگیر خواهند شد. بعد با خود گفتم به این خاطر است که آنها آرام هستند زیرا آنها به اطراف خود نگاه می کنند و همانند من تصور می کنند که فعلا اوضاع برای کارهای اصلیشان مساعد نیست. شاید اگر از خارج آمده بودم باید منتظر بودم این سریازهای باتوم به دست نیروی انتظامی با تیر بار این جمعیت را به رگبار می بستند و بعد جسد آنها را مخفیانه در بهشت زهرا دفن می کردند! اما من در این دروازه دولت، آزادی را دیدم. کسی با تظاهرات آرام هر چند غیر قانونی کاری نداشت. اینجا احترام به قانون را هم دیدم!

تهران را ترک کردم در حالی که آن روز نهار هم نخورده بودم و گرسنه بودم، شب هنگام به شهر دانشگاهم رسیدم. چند روز بعد وقتی برای اعتراض به نمره ی بدم پیش استاد رفتم، استاد بی سوادی که از بورس ها خارج زمان هاشمی بود، او به من گفت که پسرش در این تظاهرات ها شرکت می کند. با خود گفتم پسر تو شرکت نکند پس چه کسی شرکت کند! به خود گفتم بابا شما دیگه چرا شما که تا خرخره خورده اید!

دردنامه دانشجوی نخبه دانشگاه شریف

خط انقلاب: به جهت اهمیت این دردنامه من این دردنامه این دانشجوی نخبه را در وبلاگم به طور کامل انشتار می دهم:

به گزارش فارس، یکی از دانشجویان نخبه دانشگاه صنعتی شریف در رشته فیزیک دردنامه‌ای نوشته است که متن کامل آن به شرح ذیل است:

باز هم یک سال تحصیلی خسته‌کننده در دانشکده‌ فیزیک دانشگاه شریف شروع شده است. هر سالی که می‌گذرد احساس می‌کنم یک سال دیگر از عمرم تلف رفته است. من روزگاری عاشق و شیفته‌ فیزیک بودم و در اعماق خیالاتم تصور می‌کردم که از فیزیک هم می‌توان به خدا رسید، ولی با حال و روزی که حالا دارم احساس می‌کنم که مصداق خسرالدنیا و الآخره شده‌ام. به خدا رسیدنم هیچ، آن‌قدر میل و احساسم نسبت به علم کشته شده که فقط می‌خواهم مدرکم را بگیرم و خلاص.

روزی که می‌خواستم انتخاب رشته کنم تصمیم گرفته بودم که بهترین دانشکده‌ فیزیک ایران را انتخاب کنم و بنابراین فیزیک شریف را انتخاب کردم. اسامی اساتیدی را شنیده بودم که در فیزیک ایران حرف اول را می‌زنند و تصور می‌کردم هر کدام از آن‌ها برای من پنجره‌ای به سوی حقیقت جهان هستی شوند. ولی حالا که اینجا آمده‌ام می‌بینم که اینجا حقیقت هستی معنای دیگری دارد! تمام تلاش‌ها در اینجا به این معطوف شده که جهان را در یک چارچوب خشک و مکانیکی تعبیر کنیم که در آن خدا معنایی ندارد.

بارها و بارها تا به حال به فکر خودکشی‌های هم‌کلاسی‌هایم افتاده‌ام و هر روز ترس از خودکشی مجدد یکی از آن‌ها، سراسر وجودم را می‌لرزاند. شوخی که نیست! در دنیایی که خودکشی یک دانشجوی نخبه‌ دانشگاهی، رئیس دانشگاه را مستعفی می‌کند و وزیر را برکنار می‌کند، اینجا در دانشکده‌ فیزیک دانشگاه صنعتی شریف سه خودکشی در کمتر از ۹ ماه صورت می‌گیرد و آب از آب تکان نمی‌خورد!

مسؤولان دانشکده حتی حاضر نمی‌شوند به این خاطر، نگاه منتقدانه‌ای به درون گروه بیندازند، چه برسد به اینکه خدای ناکرده، زبانم لال، از روی خالی نبودن عریضه یک استعفای صوری کنند!
مسئولان دانشگاه هم که مانند یک ناظر کلاسیک که مشاهداتش هیچ تأثیری در سیستم ندارد(بر خلاف ناظر کوانتومی)، کناری نشسته و فقط به این سیستم فشل نگاه می‌کنند!

حالا زیاد تعجب نمی‌کنم اگر ببینم دختران معصوم هم‌کلاسی‌‌ام با هفت قلم آرایش، محیط کلاس را با پارتی‌های لاس‌وگاس اشتباه گرفته‌اند؛ چرا که استاد آنها خانمی است که در جمع مردان اجنبی آخرین پرچم بی‌اعتقادی را با کشف حجاب بالا برده است و راحت‌‌تر از خیلی نخبه‌های دیگر که برای خدمت به مملکت خود، عطای آمریکا و اروپا را به لقایش بخشیده‌اند، عضو هیئت علمی اینجا می‌شود. شاید هم حق دارد؛ چون او حاضر است با رئیس دانشکده در مهمانی‌های ... شرکت کند و با او عکس بی‌حجاب بگیرد! و یا اینکه یکی دیگر از اساتید آنها کسی است که به تازگی در خبری در مورد او - که هرگز تکذیب نشد - فاش شد که در زمانی که وزوایی‌ها در مقابل توپ و تانک‌های اسرائیلی صدام ایستاده بودند و برای مملکت می‌جنگیدند، مسؤولیت دبیر اجرایی یک کنفرانس در اسرائیل را قبول کرده است!

البته باید اعتراف کنم که برای برخی از دوستانم این محیط علاوه بر آنکه کسالت‌آور و ناامیدکننده نیست، بسیار جذاب و لذت‌بخش است. آن‌ها کارهایی را که هرگز در محیط دبیرستان جرأت انجام آن را نداشته‌اند، به راحتی اینجا انجام می‌دهند و نه هول و هراسی دارند و نه شرم و حیایی! آخر از ابتدا هدفشان چیز دیگری بوده است. ایدئولوژی ندارند که حریمی برایشان ایجاد کند که از شکسته شدن آن زجر بکشند. اصلاً با اسرائیل مشکلی ندارند که با برگزاری کنفرانس در آن مشکل داشته باشند. اگر مهلتی بیابند می‌روند کارنامه انگلیسی که به راحتی با مبلغی حدود هزار تومان در اینجا برایشان صادر می‌شود را گرفته و می‌روند به سرزمین آمال و آرزوهایشان، ینگه دنیا!

تجربه سال‌ها تحصیل در شریف، به ما ثابت کرده است که مدیرانی که نگران از دست دادن مناصب فعلی خویش هستند، حتی اگر به ظاهر اشخاص متدینی هم باشند، نمی‌توانند تغییری در این وضعیت ایجاد کنند و امروز هم که ظاهراً دور، دور عدالت و مبارزه با فساد است، این ضایعات دانشگاهی بر طرف نخواهد گردید، تا شاید وقتی دیگر...!

به یاد اخراج ۸۰ نفر از استادان دانشگاه‌های آمریکا می‌افتم که جرمشان فقط قبول نکردن نظریه تکامل داروین است و این در حالیست که ما اینجا اساتیدی داریم که نظریه ‌که هیچ، دین و وجود خدا را زیر سؤال می‌برند و توهین به ارزش‌ها هم می‌کنند و از دانشجویان هم دعوت به اغتشاش می‌کنند و با شاگردان بی‌حجاب دختر در مهمانی هم شرکت می‌کنند و از هفت دولت هم آزاد هستند و در عین حال در سر کلاس، ایران را سرکوبگر و آمریکا را دولت آزادی معرفی می‌کنند! به خدا ما از وزیر علوم انتظار تصفیه اساتید غیر ولایی و اسلامی کردن دانشگاه و تفکیک جنسیتی و متمرکز کردن کنکور دکتری و ... را نداریم، این‌ها همه پیشکش؛ فقط دلمان به حال هم‌کلاسی‌ها و شاید فردا برای خودمان می‌سوزد که بعد از نزدیک به دو دهه تحصیل با پول بیت‌المال، تحت خفقان پوچ‌گرایی در دانشکده‌ فیزیک دانشگاه شریف، خودکشی را تنها راه فرار از این گوانتاناموی خوش رنگ و لعاب ببینیم!

ای کاش می‌شد دوباره با این تجربیات به چند سال پیش برمی‌گشتم. مطمئناً دیگر این راه را نمی‌رفتم. حالا تصمیم گرفته‌ام که دیگر ادامه تحصیل ندهم. اگر پشت پاچال بازار کار می‌کردم، آنقدر افسوس روزهای از دست رفته و شور و شوق فرو خفته‌ام را نمی‌خوردم. شاید این جزای غرور بی‌دلیلم باشد، آن روزهایی که پدر پیرم را اصلاً به حساب نمی‌آوردم و او را فردی بی‌سواد می‌دانستم که تا ششم بیشتر درس نخوانده است. ولی امروز به او غبطه می‌خورم چرا که باید بعد از چند سال دوباره همان کار او را آرزو کنم؛ با این تفاوت که نگاه‌های شماتت بار مردم به یک فارغ‌التحصیل بی‌انگیزه‌ دانشگاه صنعتی شریف را نیز باید تحمل کنم.

اما سوز این زخم جان‌گداز، آن طور نیست که بتوان آرام گرفت. من به ازای تمام سال‌های عمرم و به ازای تمام عمر بشریت، از کسانی که از کلید علم، فقط برای بستن درهای معرفت استفاده می‌کنند و برای پرتاب دانشجویان با اخلاق نخبه به دره الحاد، رخت استادی به تن کرده‌اند، بیزاری می‌جویم. در ستمی که در این دانشکده بر علم و دین رفته است و خود شاهد بخشی از آن بوده‌ام مرثیه‌سرایی کم‌ترین کاری است که می‌توانم بکنم.

خط انقلاب:
و عجیب است دانشگاه شریف علیه این دانشو بیانیه صادر می کند.
این دانشجو حرف درستی زده. تازه خیلی چیز ها رو نگفته. این که با دانشجوی فیزیک بدترین برخورد را می کنند و عمر یک فیزیکی در بیشتر موارد هدر می رود. باید بر صورت رئیس دانشگاه شریف خاک پاشید که این چنین از پشت میز ریاستش یک دانشجوی پاک را فاسق می نامد. ای ننگ بر تو. آخه بد بخت، مگه دروغ گفته؛ ده داره راست میگه دیگه. کلاس ها رو کردن فاح... خونه. برخی از اساتید کافرند. ضد انقلابند. خدا رو نفی می کنن. 4-5 سال هم فیزیک می خونی آخرش به عنوان چهار پا از تو استفاده می کنند . من چرا فریب رئیس مرفه شریف را بخورم؟ اینها خودشان هیچ مشکلی ندارند با هزار پارتی بازی و بورس رفتن مدرک گرفتن فکر می کنن همه مثل خودشونن. بچه ی مردم با هزار زحمت رفته داره فیزیک می خونه در حالی که آخرش هیچ است. سه نفر در مدت 9-20 ماه خودکشی کردن. تازه این فقط قسمتی از کوه یخ است که از آب بیرون آمده. خیلی ها هم در معرض خودکشی هستن. اون وقت این رئیس شریف بهش برخورده و بیانیه می ده که "اگر فاسقی برای شما خبری آورد تحقیق کنید."!!! فاسق خبر آورد و آن رئیس دانشگاه شریف بود. اما من خودم تحقیق کردم و از نزدیک دیدم که آن دانشجوی نخبه ی بدبخت راست می گفت. کاش پسر رئیس دانشگاه هم خودکشی کند تا بفهمد معنای دردنامه این دانشجو را. اما پسر او مشکلی نخواهد داشت. خون این سه نفر خوکشی کننده برگردن اساتید کافر و اسرائیلی شریف و رئیس قبلی شریف و با این بیانیه صادر کردن علیه این دانشجئوی صادق، رئیس فعلی آن است.

اگر کسی از این درد بمیرد ملامتی بر او نیست!

وقتی اخبار مربوط به اختلاس سه هزار میلیاردی را شنیدم دلم شکست. امیدهایم به نا امیدی گروید. اعتمادم به بی اعتمادی مبدل گشت. روزها گذشت و رهبرم چنین گفت:

"اگر با فساد مبارزه بشود، ديگر اين چند هزار ميليارد - يا هرچه - سوءاستفاده‌اى كه افرادى بيايند بكنند، پيش نمى‌آيد. وقتى عمل نميكنيم، خب، پيش مى‌آيد؛ ذهن مردم را مشغول ميكند، دل مردم را مشغول ميكند، دل آدمها را ميشكند. چقدر در اين كشور از بروز يك چنين فسادى دلها ناراحت ميشود؟ چقدر آدمها اميدشان را از دست ميدهند؟ اين سزاوار است؟"

او گویی سخن دل ما را می گفت. دل شکسته و نا امیدمان را. دل مشغولمان را. این سخن از دل ما بر آمده بود. شاید این سخن وصله ای بر این دل شکسته من باشد.

چشم دوستی را دیدم که سرخ شده بود. این سرخی به خاطر دل شکسته و غمگین او بود. چشم او روزها بود که درد می کرد. از آن روزی که خبر اختلاس را شنید. او با خود می گفت این چشم که چیزی نیست. امیرالمؤمنین (ع) فرمود :"اگر کسی از این درد بمیرد سزاوار ملامت نیست.". شاید اگر این صحنه را نمی دیدم این مطلب را نمی نوشتم. 

امروز بغضی در گلو احساس می کنم. این بغض از همان ساعتیست که آن سخن آن دوست بیچاره را شنیدم. چه خانواده های فقیری که در گوشه ای از خانه ی کوچک خود نشسته اند و دلشان شکسته است. خبر این اختلاس کمر آنها را شکست. آنها با خود می گویند ما برای رفع نیازهای اولیه مان با هزار مشکل مواجهیم و عده ای هزار میلیارد-هزار میلیارد در حساب هایشان پول هست. پولی که باید صرف رفع مشکلات مردم می شد چگونه وارد جیب امیر منصور ها شده است. چه جوان های بی کار. چه پدرهای شرمنده از خانواده. چه جوان های شرمنده از خانواده. امروز دل من شکسته است. غم تمام وجودم را فرا گرفته. نوشتن برای من مشکل شده است. دست های من می لرزد. و اگر کسی از این درد بمیرد سزاوار ملامت نیست.