امام بزرگوار ما چنین فرمود:

"من در طول مدت نهضت و انقلاب به واسطه سالوسى و اسلام‏نمایى بعضى افراد ذکرى از آنان کرده و تمجیدى نموده‏ام، که بعد فهمیدم از دغل‌بازى آنان اغفال شده‏ام. آن تمجیدها در حالى بود که خود را به جمهورى اسلامى متعهد و وفادار مى ‏نمایاندند، و نباید از آن مسائل سوء استفاده شود. و میزان در هر کس حال فعلى او است."

در طول تاریخ جمهوری اسلامی کم نبودند افرادی که یا منحرف شدند یا چهره و باطن خبیث خود را در زمانی نشان دادند. این طبیعت هر انقلابیست. در هر انقلابی برخی از انقلابیون یا اطرافیان آنها بعد از استقرار حکومت انقلابی، کم کم باطن و چهره واقعی خود را نشان می دهند یا ریاست موجب انحراف آنها می گردد. مصداق بارز چنین افرادی اصلاح طلبان بودند. اما در میان منحرفین الحق که مشهورترین و مهم ترین آنها هاشمی رفسنجانی است. برخی انحراف هاشمی را مربوط به قبل از پیروزی انقلاب می دانند اما به هر حال بروز این انحراف در طول سال های بعد از انقلاب هر روز روشن تر و روشن تر از پیش بوده است.

حمایت از پابرهنگان یکی از مهم ترین شعار های انقلاب بود. اما هاشمی رفسنجانی حد اقل در طول مدت 8 سال ریاست جمهوری خود اشرافیت را نهادینه ساخت. او مستضعف را مترادف گدا دانسته و حمایت از پابرهنگان را گدا پروری نامید. از دیگر آرمان های انقلاب اصل شایسته سالاری بود که هاشمی به جای آن اصل رابطه خانوادگی و سرسپردگی را جایگزین ساخت. او فرزندان خود را در پست های مهم گماشت. اما دیگر آرمان انقلاب که هاشمی آن را زیر پا نهاد اصل آزادی بود. هاشمی در زمانی که قدرت را در دست داشت هر صدای منتقد یا مخالفی را خفه کرد و دوران به اصطلاح سازنگی دوران خفگان بود. در این دوران مردم فقیر به شدت سرکوب شدند. نگاهی به سخنان رهبر انقلاب در دوران ریاست جمهوری هاشمی نشان می دهد که ایشان بر بحث دوری از تجمل و اشرافیت و رسیدگی به مستضعفین تأکید داشتند و دلیل این تأکید بی توجهی کامل دولت اشرافی هاشمی به مستضعفین بود. در دوران هاشمی یاد و نام شهدا نیز محو گردید. به سرعت ارزش های سرمایه داری و لیبرالیسم جای ارزش های اصیل انقلاب را گرفت و غباری سنگین بر آرمان های انقلاب نشست. اما یکی از زیردستان هاشمی از همین فضای خفگان به نفع خود استفاده نمود و با مطرح کردن آزادی رأی مردم را متوجه خود ساخت و 8 سال با ایجاد جو خفگان علیه قشر مذهبی و انقلابی جامعه، آزادی را به کلی از بین برد و تنها دین ستیزی و اهانت را آزاد ساخت و آرمان توهمی گفت و گوی تمدن ها را به جای آرمان عدالت و حل مشکلات اقتصادی مردم مطرح ساخت.

با آمدن احمدی نژاد و قطع شدن دست خاندان هاشمی از بسیاری از منابع قدرت هاشمی از همان ابتدا و به خصوص بعد از شکست در انتخابات 84 شمشیر را از رو بست و با نظر و رأی و انتخاب مردم مخالفت نمود و برای سرنگونی دولت تلاش بسیاری کرد و پیشرفت کشور و احترام به رأی مردم و دموکراسی را فدای کینه ی شخصی خود از شخص احمدی نژاد نمود. اما از سال 88 دشمنی هاشمی با احمدی نژاد و دولت و البته نظام آشکار تر شد و هاشمی به انقلاب و جمهوری اسلامی خیانت نمود. او در حالی که کوچکترین شاهدی بر وجود تقلب نیافته بود بر طبل سوراخ تقلب در انتخابات کوبید تا بتواند دولت احمدی نژاد را که او را خارساخته بود سرنگون نماید. استراتژی او برای مخالفت با رأی مردم همین بود. اما پاسخ مردم کوبنده بود و در بی سابقه ترین واقعه تاریخ انقلاب یعنی روز نه دی میلیون ها ایرانی خشمگین شعار مرگ بر هاشمی سر دادند. 

اما چه شده است که هاشمی رفسنجانی امروز از آزادی سخن می گوید؟ در حالی که هاشمی در بین مردم به دیکتاتور صفت بودن شناخته شده است. چه شده که امروز هاشمی از مردم سخن می گوید در حالی که مردم در انتخابات ها به رقیب او رأی دادند؟ آیا این مردم همان مردمی نبودند که در زمان هاشمی محکوم به سکوت در برابر تورم های 50 درصدی بودند و اگر اعتراضی می کردند باطوم های ضد شورش پاسخ آنها بود؟ چه شده است که هاشمی در مناقشه بین دیکتاتورترین دولت جهان یعنی دولت آل سعود جانب عربستان را گرفته است؟ آیا بر کسی پوشیده است که هاشمی همواره با شاهان و دیکتاتور های عربی دوست بوده است؟ آیا بر کسی پوشیده است که آل سعود صد ها حاجی ایرانی را در حال حج به خاک و خون کشاندند؟ آیا بر کسی پوشیده است که آل شیطان در عربستان ده ها هزار شیعه و سنی را فقط به دلیل اعتراض به دیکتاتوری به زندان انداخته است؟ چرا هاشمی از آن دولت نمی خواهد آن زندانیان "به آن شکل" را آزاد کند و از خانواده آنها "دلجویی" نماید؟ دلیل این مسئله برای من آشکار است. زمانی که هاشمی خود را در داخل کشور هیچ می بیند و هنگامی که خود در میان مردم منفور می یابد دست به دامن شاهان عربی می شود. و برای چنین شخصی کینه شخصی از احمدی نژاد کافیست تا طرف عربی را حق بداند.

این متن تکمیل و ویراش خواهد شد....