اندر مسابقه دو مغزها
در دانشگاه های ما چیزی به ما یاد می دهند که یا به در نمی خورد یا به درد فرنگی ها می خورد.
سر فصل های ناشیانه متناسب با دانشگاه های خارجی.سر فصل ها و واحد هایی که باباهای توی ممالک خارجه بر اساس نیازهای خودشان طراحی کرده اند.
ما هم همان ها را می خوانیم.پس می رویم که به دردشان بخوریم.و بیاشامیم ولی اصراف نکنیم.
فرار مغزها می کنیم.
از وقتی که شیشه شیر از دستمان افتاد گفتند این قانون نیوتون است.
درس بخوان .کنکور بده. به دانشگاه برو .دکتر مهندس شو.
ما هم مشق نوشته و امتحانها داده و تمرین ها نوشته و حفظ ها کرده و شب ها نخوابیده و کتک ها خورده ولی نیاشامیده و تست ها زده و کوئیز ها داده و پروژه ها جدا.
و فشار های روانی چند مگا پاسکال.
حالا مجردی هستیم بی شغل. تا زمانی که عصا از دستمان بیفتد.
قرار بود مهره ای شویم برای صاحبان کارخانه و نفت و سهام و حزب و سرمایه
که نمی دانم چرا هنوز نیستیم.