وقتی بچه بودم بازی می کردم. بچه ها همه بازی می کردند و بعضی وقت ها سر بازی دعوا می کردند. کمی که بزرگ شدم فهمیدم که بزرگتر ها بازی نمی کنند. اما کمی که فکر کردم دیدم بزرگتر ها هم بازی می کنند. فوتبال و والیبال بازی می کنند. به خاطر آن سر و کله هم را می شکنند. به همدیگر فحاشی می کنند. بچه که بودم اسباب بازی داشتم. کمی که بزرگتر شدم فهمیدم بزرگتر ها اسباب بازی ندارند اما کمی فکر کردم دیدم بزرگنرها هم اسباب بازی دارند. اسباب بازی آنها توپ فوتبال و کاپ است. ماشین و موتور است که با آن تک چرخ می زنند و ویراژ می دهند. بچه که بودیم با بچه های دیگر دعوایم می شد. کمی که بزرگ شدم دیدم بزرگترها باهم دعوا نمی کنند. ولی بعد که بیشتر فکر کردم دیدم بزرگتر ها هم دعوا می کنند، از پشت فرمان به یکدیگر فحش می دهند، با قمه همدیگر را می زنند، با بمب و تانک همدیگر را می کشند. بچه که بودم احساس می کردم خیلی کوچک و ضعیف هستم و بچه های بزرگتر از من و بزرگتر ها مرا دعوا می کردند و زور می گفتند و کتک می زدند. بزرگتر که شدم دیدم دیگر قوی شده ام و کسی زورش به من نمی رسد. اما کمی که بیشتر فکر کردم دیدم نه در بانک ها و ادارت قوی تر از من ها هستند و به من زور می گویند و حق مرا از بین می برند. سیاست مداران قوی هستند و حق مرا ضایع می کنند. دیدم خیلی قوی تر از من ها وجود دارند و من ضعیف هستم. بچه که بودم مرا تنبیه می کردند. بزرگ که شدم دیدم دیگر کسی مرا نمی تواند تنبیه کند اما کمی که بیشتر فکر کردم دیدم نه باز هم تنبیه می کنند. زندان می اندازند. محاکمه می کنند. بزرگترها را هم تنبیه می کنند.